بایگانی نوشته‌ها

ما... سجادهْ‌نشينِ صبحِ فروردينيم

اکنون «بهار» است و سّر نكته در اين مقام اين است كه گفته‌اند هيچ فصلي مقام بهار ندارد و هيچ روزي... مرتبتِ نوروز! و ما نيز به رسم ديرينه، دل و ديده، ديده و دل در اين منظر نهاده‌ايم و تماشاي سوره‌ی عشق كه خود زيبا‌‌ترين ترانه‌ی توحيد است؛ 
بهار كه مي‌آيد، از دل خاك سياه، دامن دامن گل به بار مي‌آيد. از زير برف سنگين و سرد زمستانه، بنفشه كمر راست مي‌كند. چشم پربار ابر بهاران، رگبار اشك شوق مي‌زند بر سجاده‌ی دشت. گل سرخ قامت مي‌كشد در قبله‌گاه عشق. از هُرم نفس‌هاي مهر، تن سرد زمين جان مي‌گيرد. از مرز‌هاي سرزمين دارا، بوي جان آرش برمي‌خيزد و حلول مي‌كند در مشام باستاني نوروز، در فضاي اهورايي زادبوم كوروش و سرود‌هاي اوستا، بار ديگر نيكي را هديه مي‌كند به رفتار و گفتار و كردار پاك‌دلان ايران‌زمين و چراغ سبز الله، خرمي مي‌پاشد بر فراز گنبد فيروزگونِ عشق... تا ديگر باره بشنويم و باور كنيم كه
خداي در دو جهان دوست‌دار صورت خوب است
به رغْمِ كجْ نظران، بنده باش و كارِ خدا مي كن

«صلح» و تمرين «مُدارا» به وقت «وحدت»

يك سال گذشت، يك سال مثل همه سال‌هايي كه براي «گذشتن» مي‌آيند. مي‌آيند كه بروند، «زمان»، مسافر است. همه هستي مسافر است و آدمي نيز روزگار را چه سرد و چه گرم از سر خواهد گذراند، چه در آرامش روزهای گذشته و چه اين روزها عجيب كه درجه تحمل گروهي فرو كاهيده. از سويي ديگر مردم ما در سالي كه گذشت با افتخاراتي كه در عالم فرهنگ و هنر و انديشه به دست آوردند، به جهانيان نشان دادند تا چه اندازه بالغ و صاحب كرامت‌اند. همه ما بهاران بسياري پشت سر گذاشته‌ايم، و به گونه‌اي زيسته‌ايم كه گويي هزار سال ديگر زندگي خواهيم كرد، و هم در همين انديشه و در همين لحظه باز به گونه‌اي زندگي مي‌كنيم كه گويي لحظه‌اي ديگر، لحظه پايان جهان و آدمي است، با اين حال، هر سال در طلوع فروردين و در تحويل سال نو، از نو زاده مي‌شويم، در هواي مبارك «يا مقلب القلوب» زاده مي‌شويم، در آينه «ابصار» مي‌آييم و آرزوي آرامش داريم براي همه، براي همه‌ی جهانيان، خاصه براي ايرانيان در هر جاي دنيا. هم با چنين تفكري است كه به «يادآورِ معرفت» خود را براي تولدي ديگري در سالي نو، ماهي نو و روزي نو مهيا مي‌كنيم.

رهایش رویاهای مگو

هنر نوشتن نمايش در تاريخ و فرهنگ ايران زمين، به عصر ساسانيان باز مي‌گردد، البتّه به تعريف و روش يوناني آن. آمده است كه نخستين بار خسرو‌پرويز ساساني براي گسترش شادماني ملي، بازيگران و خنياگراني از ديگر ملل شرق را به كوي و برزن و ميان مردم فرستاد تا وجه خوش باشي زندگي را بازنمایی کنند. از آن روزگار تا عصر نوين تئاتر در ايران، مسخره‌گي، تعزيه‌ی سياوش، نقالي و آيين‌هاي «تيارتي» همواره در ايران قبل و بعد از اسلام وجود داشته است، خاصه بعد از رشد تشيع و از دوره‌ی صفويه به اين سو، تعزيه‌ی اسطوره‌هاي ديني، خاصّه در ايام محرم، يكي از آيين‌هاي نمايشي در ايران بوده است. همين ريشه‌ها و تجربه‌ها سرانجام در دوران مدرنيزم در ايران شكلي حرفه‌اي به خود گرفت، چه در اجرا و چه در خلاقيت كلامي و نوشتن نمايشنامه، و در اين مسير چهره‌هاي زبده‌اي ظهور كرد، نمونه بارز آن بهرام بيضايي در عصر ماست. از اين ميان سيروس ابراهيم‌زاده نيز در زمينه قلمي كردن نمايش، تجارب خود را مكتوب كرده است. «رهانيدن» يكي از آثار اين هنرمند است.    

در این مقام سِپَنج

دو سه روز مانده به عید، فرصتی مغتنم است برای سر و سامان دادن و گرد و غبار ربودن از کتاب‌هایی که سالیان دراز با آنها زندگی می‌کنم. زندگی بدون کتاب؛ یعنی همانا خواندن و نوشتن، در این سال‌ها برای من هیچ ارزش و معنایی نداشته. هنگام رُفت‌و‌روب کتاب‌ها چشمم به کتابی افتاد که هرازگاهی بیش از دیگر کتاب‌ها سراغش می‌رفتم و می‌روم. تورّقی زدم و ناگهان مطلبی در برابر چشمانم خودنمایی کرد که سبب  نوشتن این یادداشت شد. آن مطلب هم چنین است:
«پادشاهی یک شب زمستانی از قصر بیرون رفت. دید نگهبان پیری با لباس اندک، نگهبانی می‌دهد. به او گفت: ای سرباز سردت نیست؟ نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بیاورم. پادشاه گفت: به قصر می‌روم و یک لباس گرم برایت می‌آورم. پادشاه به محض اینکه به قصر رفت، سرما و سرباز را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه یخ‌زده پیرمرد را حوالی قصر پیدا کردند. در حالی که با خط ناخوانا نوشته بود: من هر شب با همین لباس کم، طاقت می‌آوردم اما وعده لباس گرم شما مرا از پای درآورد.»

تیتر یارانه گرفتن و نگرفتن

سیگارم را روشن کرده‌ام، همهمه‌ی صبح و دوندگی آدم‌های منتظر کار تا بوق سگ و بعد صدای بوق‌های ممتد، موسیقی آغاز صبح مرا تشکیل داده. قدم زنان به سوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌روم. پسرک روزنامه‌فروش انواع روزنامه‌ها را پهن کرده و چند نفری ایستاده‌اند و تیترها را دنبال می‌کنند. 
سال‌هاست این عادت را دارم؛ برخی از تیترها هنوز در برابر چشمانم می‌رقصند... ترور کندی، ترور حسن‌علی منصور، ترور احمد کسروی، خروج ارتش سرخ از ایران، واقعه‌ی 28 مرداد، واقعه‌ی سیاهکل، شاه رفت، امام آمد، اعدام ارتشیان و... تا حمله‌ی صدام، سقوط هواپیمای مسافربری ایرانی، صلح ایران و عراق، جنگ خلیج فارس، سقوط صدام و... که هر کدام‌شان قصه‌ای و حکایتی ساز کرد و سرنوشت مردمان سرزمین من را چه بسا جهان را، تحت تأثیر قرار داد.

تفاوت‌ها و شباهت‌ها گسل‌های بی‌قرار خاورمیانه و نفرین کهن‌سال خستگان

کهن سال، کینه توز، نفرین شده، میدان مرگ و زندگی؟
این‌جا 
چنین موطنی کجاست به جز خاورمیانه خستگان...
هرگز روی آرامش نخواهد دید.
سرشتی توامان از خون، نفت و خشونت ژنتیک
فرصت زیستن بر این پاره از سیاره، آدمی را از آدمی گرفته است.
ستیز ازلی – ابدی

پیش‌روی وپی‌روی

میان ما معمول چنین است که به ابداع و ابتکار اهمیت بسیار می‌دهیم. هر نویسنده یا سخنوری را که نخستین بار، در کار خود، طرحی نو انداخته یا مطلب و مضمون تازه‌ای یافته است بزرگ می‌شماریم و کسانی را که از او پیروی کرده یا معنی و نکته‌ای وام گرفته‌اند خوار یا فروتر می‌پنداریم، گویی هنر تنها ابداع است. به این سبب همه‌ی جوانان می‌کوشند که کار تازه‌ای کنند، یا چنین جلوه بدهند که هر کار تازه را نخستین بار ایشان ابداع کرده و اندیشیده‌اند.

پسري كه خواست و توانست خودش باشد نه اسمش

هر دل كه پريشان شود از ناله بلبــل
در دامنش آويز كه با وي خبري هست
می‌ترسید هیچ‌وقت نتواند خودش را از زیر سایه آن نام بزرگ بیرون بکشد، می‌ترسید همیشه همانجا بماند، در شهرتی که برایش هیچ تلاشی نکرد. در دل آن شهرت به دنیا آمده، در دل آن شهرت بزرگ شده و حالا در دل همان شهرت خواسته خودش باشد، خودش! و این کار کمی نیست. همایی نیست که روی سر هر کسی بنشیند. فرق می‌کند با همه‌ی کسانی که برای نشان دادن خودشان باید تمام دنیا را به هم بریزند. او نیامده رسیده است. با آن نام جادویی که همراه خود به این سو و آن سو می برد، «شجریان» نامی که در تاریخ هنر ایران ماندگار شده است. نامی که برای چندین نسل پر از خاطره است و حالا همایون مثل خیلی‌های دیگرکه خواسته‌اند از زیر منت نام پدر بیرون بیاید، خواست که خودش باشد، خودش را نشان بدهد. کاری که در ابتدای راه هیچ امیدی در آدم برنمی‌انگیزد.

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خریم هنوز

عارف نمایی، هشت قرن پیش از این، با عیّاری روبرو شد و به قصد آنکه او را از کارهای ناپسندیده باز دارد پرسید که «جوانمردی چیست؟» عیّار گفت: «جوانمردی من یا تو؟» عارف گفت: «مگر جوانمردی  صورت‌های گوناگون دارد؟» گفت: «آری، جوانمردی من آن است که دست از عیّاری بشویم و به کنجی بنشینم و خرقه بپوشم و از آنچه کرده ام به درگاه خداوند بنالم و توبه کنم.» عارف گفت: «جوانمردی من چیست؟» گفت: «این که خرقه را از سر بیرون کنی و بیش ازین خلق خدا را فریب ندهی.»

به بهانه­ زادروز جانِ جهان آوازهای سرزمینم

اول مهر برای من تا نیم قرن پیش بوی مدرسه بود و شوق نه چندان از سر رغبت به کلاس درس و اشتیاقی کم­رمق­تر به تحصیل در فضایی رخوت­انگیز که شوری جز غائله­های کودکی برایم نداشت! 
 اما حالا دارد چهل سال می­شود که "سرود مهر" زنگ دیگری در جانم می­اندازد و این مهر سال­هاست برای من "بهاریه" مصفای"جان عشاق" است و حالا که پنج سال است در نبودت، روحم چون "دل مجنون" بی­قرار ضرب می­گیرد "در خیال"ش که این همه تمنای "پیوند مهر" پَر می­کشد در من، با آمیزه­ای از حزن و امید در این "شب، سکوت، کویر"...تابستانی که بی لبخندش برایم "زمستان است" و "گنبد مینا"یی که بی طنین صدایش کوتاه می­نماید، دل­هایی که"جام تهی" شده از آرزوهاست و جان­هایی که "ساز خاموش"یست وقتی امید نباشد، وقتی"فریاد"ها خاموش است و "بیداد"...
عضویت خبرنامه
عضو خبرنامه ماهانه وب‌سایت شوید و تازه‌ترین نوشته‌ها را در پست الکترونیک خود دریافت کنید.
آدرس پست الکترونیک خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...

دنیای سخن

آینه‌ای از فرهنگ معاصر ایران با بیش از پنجاه شماره مجله