قرمز مثل آزادي
(بعد از قرمز! احتياط است، نه سبز!)
طرفه اينكه باغبان روزگار يا فراموش ميكند كه باغ تشنه است و زمان از حد تحمل گذشته يا ناگهان چنان سيلاب را به اندر باغ رها ميكند كه نه بُني ميماند و نه بيخي و اين لاعلاجترين و مخربترين شيوههاست. شيوهاي ويرانگر كه مولود افراط كور و تفريط متعصبانه است و اين سرنوشت نه حكايت امروز ما كه سابقهاي ديرين و دور است با سايه ساري تاريخي كه فلاكت ميزايد و مصيبت ميپرورد.
تنها كساني از داشتن «دوست» به معناي عميق كلمه برخوردارند كه حتماً «دشمناني» دارند و نميتوان باور كرد كه هستي و حيات ملت ما نه دوستي دارد و نه دشمني و آنان كه موجب سوختگي باغ و يا سيلزدگي و فناي آن شوند، دوستان خيرخواه اين گُله جا از اين سياره نيستند. جامعه و ميهن امروز ما همان باغي است كه در طول تاريخ هر بار كه خوش رُسته يا در منجلاب فرو رفته يا از تشنگي به نيستي كشانده شده است، «كم كردن زحمت دشمن و شادماني هر او كه خيرخواه اين ملت نيست.»
بارها در همين مجله، صادقانه نسبت به تشنگي حيات اعتراض كرديم امّا آن اعتراض به معناي رها كردن سيلاب نبوده است، نه آن روزگار درست بود كه دل دختركي خردسال را به دليل تار مويي ميلرزاندند و نه امروز كه ميانه حال معلق كم سواد را وا ميدارند تا براي عنصري كه مفهوم خانواده و شرافت انساني را بازيچه هوسهاي خود ميكند (بازيگر فيلم)، هورا بكشد و او را قهرمان خواستههاي خود بداند؛ دريغ كه هر چه فلاكت است فرزند همين ناداني است!
ناگهان از منتها عليه راست روي، به منتها عليه چپ روي، راه كج كرديم. چنين شتابي قلم پاي تاريخ را هم خُرد ميكند!
روزگاري حكم كردند كه كشيدن سيگار در فيلم، رنگ روشن چشم، فيلمبرداري از روبرو به وقت دويدن زن و... (در فيلمها) ممنوع است. نمايش «ضد قهرمانيها» غلط است، نمايش انكار فساد هم خود نمايش فساد است، باز «و...!» و ناگهان بعد از بيست سال، فنرها چنان رها ميشوند كه چشم ناظر از پشت كلهاش بيرون ميجهد، سيلاب به جاي تشنگي! لطفاً فوراً اين ديدگاه را متهم نكنيد كه اين واقع گريزي است، رد حقيقت است، مخالفت با آزادي است، سركوبِ وجههی زن است، این است و آن است، هيچ كدام نيست. دفاع از شرافت ايراني هم نيست، الحمدالله در اين ديار مدعيان و نگهبانان نواميس بسيارند و ما در حاشيه تنها به يك اصل اشاره ميكنيم: فرهنگ، سنت، خانواده، روابط انساني، امنيت رواني، روح اخلاق و معناي صلح در جامعه كهن سال ما، اجازه نميدهد كه انحراف را به جاي هدايت در اذهان مردم تزريق كنند، هر چند كه اين نمايش، دليل موجه روان شناختي داشته باشد يا حتي به نام تحليل و نتيجهگيري جامعه شناسانه و پنهان شدن در پس پرده دفاع از حقوق مظلوم و چون به مثال حرفه قمار ممنوع بوده است، امروز دفاع از آن، دفاع از آزادي است. حبس آزادي همراه با حبس بسياري رفتارها و گفتارهاي نادرست هم همراه بوده است، آزاديِ «آزادي» دليل بر رها كردن همه آن محبوسين مضر نيست! متهم به سانسور شدن و سانسور كردن مي شوي؟! طبيعي است كه ظلم بايد سانسور شود، حذف شود، مراقب باش چه ميكني! نلسون ماندلا سالها با جانيان، متجاوزين به نواميس و سارقان آدمكش هم بند بود امّا ويران كردن ديوار زندان دليل بر رهايي آدمكشان هم بند يك آزادیخواه نميشود!
و امروز در ايران ما، رهايي از سانسور – در سينما – مبين اين مسئله نيست كه خانوادهها را به سينما دعوت كني و سپس فيلمي را براي آنها به نمايش بگذاري كه در همان لحظه «شك»، «نفرت»، «ميل به جدايي»، «جنايت»، «خود فروشي» و «ويراني اعتماد» را ميان خانواده دامن بزند، در اين جامعه كاستيها... كم است، كه «تون» با حرفهايترين نوع ساخت، و ظريفترين صحنهها، و با توانايي تمام در حوزه تأثير و تأثر، بيايي و فساد را به رخ مردم بكشاني، آن هم به شيوهاي كه «خيانت» را «دفاع از حق» جلوه ميدهي. نه پولي از غير رسيده، نه هوادار تندروها هستيم و نه راست و نه كيهان چي و نه...! اصلاً قرباني دادهايم در راه آزادي و آزادي بيان ولي نميتوانيم تحمل كنيم كه در بينابين نبرد خير و شر، يك عده بيايند بزنند و ببرند! ما آزادي را نخواستهايم كه موجب سوء استفاده كساني شود كه هرگز در راه آن قدمي برنداشتهاند. سانسور دو گونه است: 1- حذف حقيقت 2- پيرايه بستن بر حقيقت. فيلم «دو زن» مولود سانسور از نوع دوم است، بله مردم استقبال ميكنند، امّا كدام مردم؟! مردم همان باغي كه از شدت تشنگي، عاقبت سيل را نميبيند، بلكه ميخواهد تشنگياش رفع شود؟! و اين عده معدود نماينده ملت ما و فرهنگ ما نيستند، بخشي از طبقه خرده بورژواي بلاتكليف كه مردم به شمار نميروند. بيست سال او را به سوي «هيس!» هدايت كرديد، حالا ناگهان در گوش او چنان رعد و برق مخربي در ميافكنيد كه كر خواهد شد و تا سالهاي سال قادر به تشخيص صداي خير از بانگ شر نخواهد بود. اين ميل به آزادي نيست! سرگرم كردم مردم به عطر دروغیني است كه مشام مختل به جانش ميدود، فيلم فارسي «قرمز» را ميگويم و ميگويند كسي بر قله كوهي سوخته چاهي ميكند، عاقلي اندر آمد كه اي فلان، دامنه را آبي نيست، تو بر بلندي چه ميجويي؟ چاه كن گفت: اگر براي صاحب كار آبي ندارد، براي ما كه ناني دارد. فروش موفق «دو زن» خارقالعاده بود، بهترين شيوه براي جمعآوري پولهاي سرگردان در جامعه است، تركيه و تايوان هم به شيوهاي شبيه همين رسم تازه (امّا به صورت عملي) پول ملي را جمعآوري ميكند. از گنج قارون تا قيصر و از قيصر تا عروس، به فراست و تيزهوشي تمام، تمام مؤلفههاي جذاب فيلم فارسي گلچين شده و در يك محل «قرمز»، سبز شدهاند. طبيعي است كه در اين جامعه فساد هست، تضاد طبقاتي هست، تضاد فرهنگی هست، به گونهاي «خيانت اخلاقي» هست. كم نيستند همسراني كه يا از شدت فقر و يا از سر هوس و يا به نام آزادي انسان در روابط، يا به بهانه مردسالاري، يا به دفاع از فمنيزم (چه برداشت فيلسوفانهاي!) هر دم سري به باغي ديگر ميزنند امّا جوانان و زوجهاي جوان ما چه جنايتي كردهاند كه بذر بدگماني (سرطان روابط زناشويي در جامعه سنتي و بالاجبار سنتي) را ميان آنان ميپراكنيد!؟ ميگويند اين تفتيش عقيده است، كه حقيقت را پنهان ميكنيم، ميگوييد اين سركوب آزادي است، كه دست روي زخمها نگذاريم، ميگوييد اين تعصب كور است، عقبماندگي ذهني است، مزدوري براي محافظهكاران است، اصلاً اين كوفت و زهر مارها كه ادبيات عشق نيست، اين بيحرمتي به پدر و مادر خودمان است، با بينندگان فيلم قرمز گفتوگو کردهایم؛ ساعت رها شدن از سالن، همه مجذوب ساخت و استيل زيباي فيلم، رخسارهاي خوشگل و بازيهاي واقعاً درخشان بازيگران بودند امّا روز بعد از تب و تشنگي باغ، اين سيلاب ويرانگر «شك» بود كه بايد تمام زندگي را آلودهی خود ميكرد، نه يك نفر و دو نفر، نه زن يا مرد، همه! و بعضيها براي رفع شك خود، دوباره رفته و فيلم را ديدهاند. هست! اين پديده چندشآور وجود دارد، امّا همه پرستارها كه مصلحين و مسيح وارگان جامعه به شمار ميروند، همين دختر خانماند كه به اشتباه ازدواج كرده و حالا بايد یک سنت را قصاص كند، قصاص نفرت با اسلحه فروپاشي نهاد خانواده؟! آن هم تعميم داده شده به كل يك جامعه؟! این بار ترسي از بيان درد نيست، چرا که شكل بيان درد، خود درد مهلكتري را رقم زده است. سوء استفاده از احساسات مردم در حوزه فرهنگ، قرمز را پي افكند، سوء استفاده سياسي از احساس مردم، گرسنگي را، دويدن را، نرسيدن را و نااميدي و شرمندگي در برابر خانواده. سوال ميكنم از همهی مسئولين اين فيلم برتر و بزرگ تاريخ سينما، غارت كردن عواطف پاك مردم، چه فرقي با تاراج نان شب آنها دارد؟! به ياد داريد دو سه ماه نخست سال 1358 را که همه براي رسيدن به آزادي توي سر هم ميزديم امّا همان زمان، بسياري به صورت پنهاني گرانترين مفاخر و داشتههاي ملي ما را از كشور خارج مي كردند، از تابلوها تا شاهنامه، از پاره سنگهاي تختجمشيد تا كتابهاي خطي و گنجهاي گمنام ديگر. امروز هم در بحث داغ و شيرين و خوش طعم آزادي، تنها كساني مزه دهان خود را با ملچي بلند ميگيرند كه دور ايستادهاند و نقطه ضعفها را يادداشت ميكنند، البته نه براي نقد و ترميم، بلكه براي استفاده بهينه خود. و اين سيل بعد از تشنگي است. شايد متوجه نيستيم، شايد عمدي در ميان نيست، شايد زدن و بردن، فرهنگ تاريخي و تاريخ فرهنگ ماست. فردا روز در برابر نابودی همين يك ذره آزادي، تنها مخالفان آزادي مقصر شناخته نميشوند، بيان غلط و تعبير نادرست آزادي از سركوب آن خوفناکتر است.
قرمز را ديديم!
باز هم تكرار قصهاي كه بارها شنيدهايم؛ حكايت سياه و سفيد، نيك و بد، دانا و نادان، و راهيابي اين بيراههی مرده به صنعت سينما. در گذشته پسر فقير با معرفت سر راه تنها فرزند (دختر دمبخت) يكي از ثروتمندان سبز ميشد، و همه چيز مهيا ميشد تا «خوش بختي» كامل شود، پاياني خوش براي طيف وسيعي از خواهندگان سينماي آسان! چه قصه جذاب و كهنهاي! انگار هيچ اتفاقي رخ نداده است، بعد از سي سال دوباره «گنج قارون» بازسازي ميشود؛ با اين تفاوت كه اين وهله پسر پولدار است و دختر ميانه حال و همه چيز مهيا ميشود تا «بدبختي» كامل شود، پاياني تلخ براي خواهندگان سينماي ساده!
از گنج قارون تا قرمز، راه يك شبه را صد ساله طي كردهايم. سركار خانم هستي، بيوه جوان به تصاحب قانوني «ناصر» در ميآيد، همراه با مزاحمي به نام «فرزند»، امّا ناصر ميداند كه بيوه ميوه است. ناصر از اين جهان، همه چيز را به ارث برده است، به جز «هستي» و هستي پرستار است، هم سايه به رئيس خود كه خواستگار پيشين او نيز بوده است. تمام تمهيدات مهيا است؛ نقاط اوج درامّاي قصه با چند گره آغاز ميشود: زن، بيوه، رئيس، عشق پيشين، همسر، فرزند از شوي ديگر. غرقاب چراييها و چه بايدها كه خوراك كامل يك فيلم حرفهاي است و سواي اين همه، روح بيقرار هستي خانم است كه به تنهايي مسئوليت تاريخي فمنيزم را نيز به دوش زنانه و شكننده خود ميكشد (چه برداشت دلسوزانهاي!) و مَرد، اين ناصر (ياري رساننده) عجب ديوي است، اين ضد زنِ فاشيست نادان كه نماينده رسمي و اَزلي – ابدي مرد سالاري در جامعه ماست. تراژدي آغاز ميشود، شكنجه زن، و قيام زن در برابر پلشتي مرد. فمنيزم يعني شورش زن براي خلع يد مرد، يعني ويران كردن كانون خانواده، يعني قتل، فمنيزم در ايران (در سينمايي از اين دست) يعني خيانت! برداشتي جانانه از جنبشي جهاني و سرنوشتساز، مسئلهی مبارزهی زن براي حقخواهي، تساوي حقوق، درك متقابل، همشانه شدن با مرد، صلح و گفتوگو و ابراز وجود بر اساس استعداد خدادادي، فمنيزم نيست، نوعي شوخي است، فمنيزم در سينماي «قرمز» يعني سر بر بالش اين مرد داشتن و دل در گرو مردي ديگر نهادن، يعني پنهان كاري، يعني تخريب مفهوم وجدان. «قرمز» پر فروشترين فيلم سينماي ايران شده است. باز شكافي معضل مرد سالاري و آسيب پذيري وجود ملكوتي زن از منظري فيلسوفانه، طبيعي است كه مورد استقبال فهميدگان جامعه قرار ميگيرد، روانشناسان و جامعهشناسان زبده در برابر چنين آفرينهاي سر كرنش فرود آوردهاند.
طبيعي است كه بعد از بيست سال سكوت و منع و سانسور، اگر فيلمي اسكوپ رنگي – تمام پرده – با رقص جميله و گيوههاي پلاستيكي قيصر و بُن مايهاي سكسي اكران شود، مردم كنجكاو از آن استقبال خواهند كرد و اين يك پيروزي فرهنگي است. «هستي» هم زيباست و هم سر به هوا با تمام علائم جذابي كه مجرد پسند است. آزادي مشروع و حقوق انساني حكم ميكند كه خود را از قيد مردش كه نماينده سرمايهداري و استكبار داخلي است، نجات دهد. همسر نيمه بازاري ابله او از مقوله سياسي گفتوگوي متقابل درك درستي ندارد، بچه يك چلوكباب فروشِ مَشتِ با معرفت پولدار است كه حالا هوس كرده با هستي خانم زير يك سقف برود؛ اين ظلم بزرگي است كه موضوع طلاق را در جامعه ما شدت بخشيده است. همه زنان ايراني همين امروز بايد راه درخشان، انقلابي و مبارزاتي هستي را پيش گرفته و به فوريت پرستار شده و مسئوليت نجات بيماران رواني (مردان) را به عهده بگيرند. معني ندارد از صبح تا غروب پابهپاي همسر زحمتكش خود بدوند تا لقمهاي نان براي كودكانشان تهيه كنند، هر زن شاغلي حتماً رئيسي دارد، بايد خاطراتشان را ورق بزنند، شايد قبلاً جايي (در حال دو سرعت در پي اتوبوس) رئيس خود را ديدهاند. قرمز يك شاهكار خارقالعاده است. همه زنان رفتار غير معمول دارند (رفتار غير معمول جانشين جمله مباركه سُر و سِّر خودمان است كه فعلاً سانسور شده است) و همهی مردان حتماً مجنون و ديوانهاند. اين يك كشف تاريخي است، ميتوان در آينده صندوقهاي رأي را كنار گيشه فروش بليط چنين فيلمهايي از چنگك عشق آويخت. «هستي» نماينده منتخب ماست! مرگ بر ناصر كه نميتواند از روي يك جوي باريك بپرد امّا هستي با وجود مانتو از روي نردهها ميپرد، اين جهش سياسي از نوع فمنيزم «قرمز» است. هستي تاكسي دربست ميگيرد و كنار راننده مينشيند و يادش رفته است كه خفاش شبهاي تهران در كمين اوست، همان راننده محترمي كه پيرو نيچه بود و ميگفت: - سراغ زنان اگر ميرويد، چاقوي سلاخي را فراموش نكنيد. هستي نمونه بارز و نستوه زن ايراني است، قرمز به اين خاكستري هرگز نديده ملتي! طلاق ميخواهي؟ سرت را گوش تا گوش ميبرم خانم! ما آدمهاي فهميده كه اهل طلاق نيستيم! يك مدتي برو ديگري را تجربه كن، اگر باب ميل بود، بعداً «يك كاري» ميكنيم.
زن، تنها همسر است؟ يعني خواهر ما زن نيست، مادر ما زن نيست؟ اي زن مظلوم، حتي هنگام دفاع مردانه (!) از تو، تو را به ويراني ميكشانند. قرمز ضد زن است، «براي له كردن كسي، او را نابود نكن، از او بَد دفاع كن»، اين ضربالمثل شايع ميان زنان ژاپن قرن نوزدهم بوده است. اين بلاهت اخلاقي است، عقبماندگي فرهنگي است، تو سري خوردن است كه مرد به يك زن و زن به يك مرد بسنده ميكند، فمنيزم ميگويد: آزاد باشيد، مثل زنان غربي ولنگار نباشيد كه تا زماني با يك مرد دوستي دارند، دوست ديگري انتخاب نميكنند! شما جسمتان را به خانه بياوريد، روحتان را به سفر بفرستيد، اين يعني آگاهي، مبارزه، عدالت، اصلاً توسعه خلاقيت از همين نقطه آغاز ميشود، «پ» مثل پر فروش: گنج قارون، عروس، و قرمز! قرار است در قرمز 2، مرد و زن جاي خود را تعويض كنند و مَرد با مانتو از روي برج ناتمام تهران بپرد! تهيه كنندگان انقلابي بشتابيد!
ناصر در قرمز به شدت زرد است، رنگ پريده و از تيمارستان گريخته، نماد بارز مرد ايراني، همين مردي كه در زلزله رودبار سه زن غريب را از زير آوار نجات داد و خود زير آخرين آوار خفه شد، همين مردي كه اگر در كوچه، غريبي به زن ناشناسي توهين كند، دستش بالا ميرود، همين مردي كه در سيل نكا براي نجات دختري، غرق شد و بازنگشت. همه مردان ما «ناصر احمق» و همه زنان ما «هستي خوشگله»اند! يادتان رفته است زنان ما در سوسنگرد ميان تجاوز و سنگسار شدن در ته چاه، مرگ فجيع را پذيرفتهاند، نخواندهايد كه فمنيزم انساني ريشه در گاتهاي اوستا دارد، آنجا كه زرتشت به دخترش ميگويد:
- تودر انتخاب همسر... آزادي!
لطفاً همديگر را له نكنيم، با صداي بلند به جهانيان بگوييم اينجا، ايران بزرگ ما، تيمارستان مردان و خراباتِ... است، محكوم كنيد هر كسي را كه خير اين ملت را مي خواهد. همه يا شكنجهگرند يا لاابالي، تعميم حديث نفس است «قرمز!» نه مرد اين ديار شكنجهگر است و نه زنش روسپي! چه هوشمندانه و دقيق است قرمز! بس است ديگر سركوب و اختناق، بس است ديگر منع و خاموشي، بس است ديگر ظلم! و آري امّا جانشين اين پلشتيها، پلشتي نيست آقايانِ مدافع زن! حقارتهاي مردانه را نميتوان به جاي چالشهاي فمنيستي نشاند، هرزگي به معناي عشق نيست، درندگي به مفهوم تضاد فرهنگي نيست. براي به دست آوردن چند صد ميليون تومان ميتوان خون آلوده وارد كرد، زيانش كمتر از ظلم به هويت ملي و پر افتخار ايرانيان است. نه چماق گروه فشار كه دختري را به خاطر افتادن تكمهاي از مانتو، تحقير ميكند و نه چراغ سينماي گروه فشارِ فرهنگي كه شك و ترديد را در خانوادهها تزريق ميكند. بدبختي كم دارند زنان و مردان و زوجهاي جوان ما، كه شما هم ارمغاني ديگر...! دفاع ميكنيد كه مردم عاقلاند، نيايند و نبينند! و چرا استقبال شده است!؟ طبيعي است كه پس از تشنگي بيحد و اعمال شده در گذشته، سم كشنده آب اين پياله مردود، بعد از نوشيدن عمل ميكند: چهرههاي زيبا، سكانسهاي مهيج، استفاده از ابزار روانشناختي (شكنجه، سكس، بيقيدي، قتل) پنهان شدن در پشت پرده دفاع از حقوق زن (در صورت مسئله و نه نتيجه)، استيل جذاب و بازي خارقالعاده، ساختِ درخشان، و نفوذ حس تعليق، دقت در طرح مسئلهاي كهنسال (نزاع مرد و زن)، تدوين عالي، فيلمبرداري بينظير، و سرانجام سوء استفاده از احساسات رقيق تماشاچي صادق! يك شاهكار است: قرمز! اين بار قيصر... زن است! جنبشهاي فمنيستي جهان نبايد از رؤيت اين پديده غافل بمانند.
مسئولين «قرمز» به شدت به اين گفته نغز و تاريخي فردريك ويلهلم نيچه وفادار ماندهاند: «سراغ زنان كه ميرويد، تازيانه را فراموش نكنيد!» امّا دستاندركاران محترم نميدانند كه برتراند راسل چه گفته است: «... امّا همه زنان، پيش از به كار بردن تازيانه، آن را از دست مرد ميگيرند.» زن در جامعه آنقدر هم ذليل نيست كه به حمايت فيلم فارسيسازان نياز داشته باشد!
شاهرخ تويسركاني
شهريور – مهر 78
شماره 87
دیدگاه خود را بنویسید