اي هدهد «صبا»
به سَبا ميفرستمت
شاهرخ تويسركاني
فرامرز پايور هم ما را تنها گذاشت. درباره او چه ميتوانم بگويم؟ بزرگ بود و بيهمتا، هديهاي بود براي هنر ايران زمين. پايور در سال1311 خورشيدي ديده به جهان گشود. هفتاد و هفت سال زندگي كه همعنان و آغشتهی موسيقي بود. او زادهی خانوادهاي اهل هنر بود. پدری که نقاش بود و پدربزرگ نيز چنانكه از نامش پيداست «مصورالدوله»خوانده ميشد، از نقش به نُت. استاد پايور در هفده سالگي خدمت صبا رسيد، يادگار صبا بود و از سَبا آمد. او نزد بسياري درس گرفت امّا همواره از عبدالله دوامي و نورعلي برومند به عنوان آموزگاران متفاوت خود ياد ميكرد. شاگرد بر حق ابوالحسن صبا بود و همواره ميگفت: «هر چه دارم از او دارم.» اين سلسله، زنجيرهاي زرّين بود، از حبيب سماعي تا علياكبرخان شهنازي، تا دوامي و نورعلي تا خود پايور، و آخرين بازماندهی هنر سنتور، مشكاتيان. اين سلسله، ستارگان بيهمتاي سپهر خنياگري بودند. يك روز مشكاتيان نقل ميكرد كه: «بداههنوازي را در لحظه، من از پدران خود آموختهام، يعني اين جسارتِ خلاقه، مولودِ سماعي تا پايور است.» پايور بزرگ اگر نبود، بسا هنر دشوار و ظريف سنتورنوازي منسوخ ميشد، همينطور كه اين نگراني وجود دارد كه مشكاتيان بيجانشين بماند. فرامرز پايور از ميان رخت بربست و رفت امّا به طور استثنايي انساني خلاق و پيگير بود. او در سال 1333 فعّاليّت هنري خود را در وزارت فرهنگ و هنر آغاز كرد و 1337 در هنرستان عالي موسيقي ملي، در مقام استاد سنتور به آموزش نسلهاي جوانتر پرداخت. او نخستين آهنگساز ايراني بود كه سنتور را به عنوان ساز ويژه و تخصصي خود برگزيد. پايور بيهمتا در زماني كه خود استادي جوان بود، براي ادامهی تحصيل موسيقي عازم لندن شد، در آنجا دريافت كه موسيقي خواهر ادبيات است، پس در دانشگاه كمبريج، ادبيات انگليسي را آموخت. او در دوران تحصيل، يكي از موفقترين و اولينها بود كه موسيقي ملي ما را به غرب معرفي كرد. آرشيو اماكن هنري و موسيقي لندن، خزانههاي برنامههاي پايور در آن روزگار است:
هزار و پانصد ساعت اجراي گروهي و فردي–آهنگسازي و تنظيم قطعات، تدريس و آموزش صدها شاگرد (از چهار نسل متوالي)–نتنويسي قطعات و آثار پيشكسوتان.
همهی اين آثار در ايران و مراكز جهاني رد و نشاني دارند، پايور در كنار اين همه كار در هنركدهها و دانشكدههاي بسياري تدريس داشته است و در تعقيب نشانها و آثار او بايد اضافه كرد:
كار با صاحبان آواز، از جمله شهرام ناظري، نادر گلچين، سيما بينا، خاطره پروانه، محمود خوانساري، عبدالوهاب شهيدي و استاد بزرگ شجريان از جمله راه و كار او بوده است.
پايور در تمام طول عمر پربارش، همواره يار و ياور ديگر گروههاي موسيقي بود و همواره با دقّتي خاص بر كار اين گروهها نظارت ويژه داشت.
نگارش كتب مهم آموزشي، خاصه آموزش سنتور نيز، وجد ديگري از اين وجود نازنين به شمار ميرود.
به هر روي خبر ناگوار پرواز چنين مُبْدع و هنرمندي براي همهی ما سنگين و آزاردهنده است. به ويژه بعد از مرگ زودهنگام مشكاتيان بزرگ، پايور در گذشت امّا بايد به وصيّت او عمل كرد. پايور چه ميگفت، من تا آنجا كه انديشههاي اين انسان بزرگ را به ياد ميآورم، تكملهاي را به يادمان او ميگویم:
موسيقي، كشف افقهاي ناپيدا، پيدايي راههاي نوذهني و عامل معنوي براي فرارفتن از اين خويشتن روزمره است و به همين دليل، اين هنر شگفت انگيز، در اعصار، همواره در فراسوي قوانين حاكم و دستورات اجتماعي، به حيات آشكار و فراگير خود ادامه داده و در نهايت، حتي اخلاق و سياست را به تبعيت از خويش فراخوانده است.
گستره و عمق موسيقي اصيل، انساني، ناب و معنوي، تا بدان جاست كه حتي متعصبترين صاحبان امور در ادوار گوناگون تاريخي را به سوي يافتن و دريافتن خويش طلبيده است و اصولاً اين امتياز از خصايص جوهرهی هنر است و موسيقي به عنوان طلايهدار هنرها، توانسته است در بحرانيترين مقاطع ممكن، همچنان حضور خود را به روشهای گوناگون از حاشيه به سوي متن جامعه حركت دهد و سرانجام به تصرف دلخواه اذهان روشن بپردازد و اگر به تعريفي تازهتر، توازن تعادل و موزونيت حيات طبيعت و انسان را پارهاي از ماخذ نهايي موسيقي بدانيم، بايد اقرار كنيم كه موسيقي در درون خود ما و ذات كائنات است و گريزي از آن نيست، بدين سبب بايد اهل موسيقي را كاشفان جوهرهی زندگي، ناميد. ميتوان گفت كه نخستين اشارات صوتي و آواها كه سرانجام به موجودیت «نُت» و سرانجام به «كلمه» رسيده و در زمان خود به مثابه علائم اختصاري ارتباط و بيان خواستهها خلق شده بودند، سرشار از بار موسيقيايي و هارموني فطري بودند، چندان كه ميتوان امروزه بنابر تحقيقات علمي، موسيقي را زبان حال اشيا دانست، از ضربان نبض سنگ كوارتز، تا نَفَسِ خاموش مرجانها در اعماق درياها، و رقص لاادري باد و برگ. موسيقي زبان حال حيات است، گريز از اين يقين، انكار ناخواستهی آفرينش است و اين ادعا، نه سخن امروز كه اعتقاد فلاسفه و عرفا و حكماي ما بوده است، از حكيم بيروني و خيام و رودكي تا دورهی معاصر، تا ابوالحسن صبا و پرويز مشكاتيان تا به امروز... كه خبر ناگوار سفر ابدي يكي ديگر از شاخصترين چهرههاي موسيقي ملّي منتشر شده است. پايور بزرگ، ستون و پايه و پيمانه و معيار موسيقي ما بود. فرامرز پايور يكي از درخشانترين شاگردان و يادگاران ابوالحسن صبا، طلايهدار موسيقي بوده است. فرامرز پايور معتقد بود كه موسيقي ملّي ما، يادمان شفاي زخمهاي تاريخي ملّت ماست، در اعصاري كه ما از زخم يورش بيگانگان دستمان از هر امكاني كوتاه بود، موسيقي شبانه و شباني، يگانه عامل تحمل و شفاي اندوه ملّي ميشد و ما بنا به همين احترام متقابل به قداست اين ميراث فرهنگي و هنري است كه بزرگان و بانيان و نگهبانان موسيقي خود را گرامي ميداريم. با آن همراه ميشويم، پاي صحبتشان مينشينيم و ميكوشيم سخنانشان را از بطن جان و چهار ديواري مأوايشان به كوچهی فرهنگ آوريم و به گوش مردمان برسانيم. استاد فرامرز پايور، الگويي زنده از پايبنديهاي ملّي و خلاقيتهاي فرهنگي بوده است. استادي كه حقيقت كار و ساز خويش را سخت محترم ميداشت. من آن روزي اين هنرمند از دست رفته را شناختم که ديدم چگونه ميان سرافرازي هنر و تسليم به قدرت، حرمت موسيقي را برگزيد، حكايت از اين قرار است كه: «سالها پيش، شبي به مناسبت بزرگداشت نودمين سال تولد استاد علينقي وزيري، برنامهاي در تالار يكي از هتلهاي بزرگ تهران، در حضور درباريان آن روزگار، اسدالله علم، پهلبد، هويدا، جمعي از مخبرين و روزنامهنگاران و ميهمانان خارجي برگزار شد و خود استاد وزيري، با گروه خود بر روي سن آمده و مهيا ميشوند تا آثاري از وزيري را اجرا كنند، سر و صدا و بينظمي بر سالن حكمفرما بود. پايور مدتي به جمعيت، به ويژه والا مقامان(!) پُر حرف، به تلخي مينگرد، از پهلبد سوال ميشود كه چرا استاد شروع نميكند و در همين زمان استاد به اعتراض اين بيحرمتي، برخاست و صحنه را ترك كرد. پچپچهی ميهمانان فراگيرتر شد، در همين حين جواني از حاشيه تالار با صدايي رسا گفت: «مرحبا پايور!» آن شب همه دريافتند كه چرا پايور مجلس را رها كرد، آن شب، روز سرافرازي هنر و شب شرمندگي متكبران ضد هنربود، آنجا بود كه دريافتم پايور، يادگار همهی اهل رسالت گذشته ماست، پايور با اين حركت معترضانه خود به بياعتنايي و بيفرهنگي مسئولين و به اصطلاح مقامات، ثابت كرد كه اين موسيقي است كه سياست و قدرت را به تبع خويش، به كرنش وامي دارد. فرامرز پايور تا آخرين لحظهی حيات، با همان روحيهی نقادانهی خود به زندگي و هنر ادامه داد، حقيقتاً روح بزرگش شاد! او معتقد بود كه بايد در برابر پلشتيها با سلاح هنر روبهرو شد و حتي به پلشتي و نادانستگيهاي رايج در حوزهی موسيقي امروز ما اشاره شود و پايور يك روز به من گفت: «اخيراً بسياري با آرايه و عاريت مقام مستعمل «استادي» راه كج رفته و مشق معوج به جوانترها ميآموزند و در نهايت موجب اضمحلال، انزوا و بيحرمتي به موسيقي ملّي ما ميشوند.»
استاد فرامرز پايور يكي از خوشنامترين كارشناسان، نوازندگان و آهنگسازان جامعهی موسيقي ايراني بود كه براي نخستين بار طي چهار دههی اخير به ساز سنتور و هويت حرفهاي سنتور نواز چنان شخصيت و رتبتي داد كه امروزه در ايران عموماً سنتور نوازان به رهبري اركسترها و گروههاي موسيقي رسيدهاند. (از آن جمله ميتوان به شادروان استاد پرويز مشكاتيان اشاره كرد.) پايور در هشتمين دههی زندگي پربار و خلاق و منظم خود، همواره با علاقه و انتظامي خاص، روزي سه الي چهار ساعت تمام كار ميكرد و باز به «تمرين» ميپرداخت. عادتي عاشقانه كه از سال 1328 خورشيدي (هفده سالگي) نزد استاد ابوالحسن صبا شروع كرد و تا پيش از مرگ، ادامه داد. پايور نقل ميكند كه حتي نگاه استاد صبا به آلات موسيقي هم سرشار از قداست و تكريم بود. آن سالها رابطه شاگرد و استاد، از معنويت عظيمي برخوردار بود و نه چون امروز: «من نگرانم، در بعضي موارد افراد از اين عناوين و نامها سوء استفاده ميكنند و بدون مطالعه به تدريس مشغول ميشوند و نتيجه چيزي نيست به جز بد آموزي...»
و اين نكته ظريفي است كه هر هنرمند پوينده و مسئول دلسوز و دانايي را به انديشه واميدارد. جاي نگراني است، اين معضل در پهنهی بسياري از ديگر هنرها و آموزههاي رايج در جامعهی ما رواج يافته است. رنجي كه همواره گريبان مشكاتيان را هم گرفت و شكواييه داشت از اين روزگار بيقاعده.
پايور از من پرسيد كه: آيا مجموعهی همين آشفتگيها موجب ركود موسيقي ملّي ما نشده است؟ سير تكوين و رشد موسيقي با توجه به تحولات آن در ديگر ممالك، در ايران ما چندان چشمگير نبوده است و هنوز هم بنا به همان محدوديتها و بیخلاقيتی، نوآوري و آفرينشهاي متهورانه، موسيقي ما در چرخهی حزن، نوستالژي و اندوه تاريخي خود دور ميزند. هنوز هم عدهاي بر اين باورند كه موسيقي ما بايد هماهنگ با رشد فرهنگ و هنر و موسيقي ديگر ملل متحوّل شود و با نيازهاي امروزين و بنا به اقتضاي زمان، همراه خواستههاي نسلها به ويژه نسل جوان هماهنگ گردد، ما وقتي قدر و منزلت استادهايي بيجانشين چون فرامرز پايور بزرگ را درمييابيم كه ببينيم در برابر اين معضلات چه موضعي داشتند. روانشاد پايور در همين مورد گفته است:
«اگر موسيقي، تنها موسيقي غربي است، موسيقي ما هيچ ربطي به آنها ندارد و ما هرچه خودمان را به آنها نزديكتر كنيم، در واقع خودمان را ويران كردهايم.» و متعاقباً اضافه ميكند: «موسيقيدانان ايراني بايد سعي كنند تا اساس موسيقي ما را جهاني كنند، نه اينكه آن را به جهان پيوند بزنند. سخن پايور اين است كه حفظ ارزشها و اصالتها همواره لازم است اما نه به بهاي تكرار، اشباع شدگي و سرانجام انزوا.» استاد پايور هميشه ميگفت:
«نياز به دگرگوني در موسيقي ملّي ما، نيازي ضروري است» و استاد پايور در مقام يكي از ستونهاي عمارت موسيقي ايراني، ما را متوجه اين نكته ميكند كه هشدار راهبران جامعه هنر خود را بشنويم و گرامي داريم. پايور حق داشت كه ابراز نگراني كند، چرا كه براي غنا بخشيدن به موسيقي ما، سختيهاي بسياري را تحمل كرد و سنگهاي بسياري را همراه با ديگر ياران بر دوش كشيد. او پروردهی مكاتب بزرگاني چون صبا، نورعلي برومند وعبدالله دوامي بوده است.
آهنگساز، نوازنده و استاد ممتاز و مسلم موسيقي ايراني، چنان اعتقادي به كار خود داشت كه هميشه تأكيد ميكرد: «موسيقي ما ميتواند بدون ياري جستن از كلام و ترانه و تصنيف و صداي آوازخوان، شكوفايي و جذابيت فراگير خود را حفظ كند و گسترش دهد.» در عين احترام عميق به شعر و ادبيات، بر اين باور هم بود كه موسيقي به تنهايي و مستقل از شعر ميتواند ادامه يابد. هيچ دليلي ندارد كه آن را به بند كلام بكشيم و ما امروز، در غياب ابدي او، همين ديدگاه را هم ميتوانيم از خلال ارزش آثار مكتوب ايشان ببينيم: (دستور مقدماتي سنتور، دورهی عالي رديف چپ كوك، هشت آهنگ براي سنتور، دو نوازي براي سنتور و تار، سنتور و كمانچه و سنتور و فلوت و قطعات موسيقي مجلسي...)
من خبر دارم كه استاد پايور، اين يادگار صبا، كه از بازماندگان گذشته موسيقي سنتي بود، هم آثار مستند و ارزشمندي را از درويشخان، دوامي و ركنالدين مختاري در دست كار داشت و مصمم بود كه تمام اين آثار را همراه با تصانيف قديمي چاپ و منتشر كند.
در مورد نظم و پيگيري اين موسيقيدان بزرگ، همان قدر بگويم كه در سفري به غرب كه نگارنده نيز همراه او بوده و از نزديك شاهدش بودم، بر اساس همان نظم ذاتي و عادت كاري، پيش از شروع هر برنامه، گروه خود را، از پير و جوان، از استاد بهاري 90 ساله تا محمد موسوي 45 ساله را واميداشت كه حتماً ساعتي تمام به «تمرين» بپردازند، شيوهاي كه در گروههاي جوانتر موسيقي ما كمتر ديده ميشود. تمرين براي پايور نوعي تداعي عشق به كار و احترام متقابل به هنر موسيقي بود. پايور ميگفت كه موسيقي تنها هنر منظم بشريست، پس بايد «نظم» را از موسيقي آموخت، ما نيز امروز نيز، بعد از وفات پرداغش با كلام سادهاش همراه ميشويم و از او كه خود آموخته، موسيقي ناب ملّي بود. ميآموزيم كه انسان هنردوست و هنرپرور ايراني هرگز نام اين بزرگان را فراموش نخواهد كرد. پايور و مشكاتيان از ميان ما رخت بربسته و از جهان امروز درگذشتند. امّا بر همه ما دوستداران هنر واجب است كه ياد اين سلسله را گرامي داريم.
يادش براي ابد گرامي باد!
دیدگاه خود را بنویسید