از کویر آمد به دریا رسید

شاهرخ تویسرکانی


مدیا کاشیگر در سال ۱۳۳۵ در یزد به دنیا آمد. پدر وی، لطیف کاشیگر از مهاجرین آسوری‌تبار (آشوری) بوده که به همراه خانواده خود به شهر کاشان مهاجرت کرده بودند و نام خانوادگی کاشیگر را نیز از همین جهت برگزیده بودند. او تحصیلاتش را تا دیپلم در فرانسه گذراند، اما تحصیل در دانشگاه را در رشته‌های معماری و اقتصاد در ایران نیمه‌تمام گذاشت. از او ۲۰ عنوان کتاب در زمینه‌های شعر، داستان و ترجمه منتشر شده‌است. وی دبیر سه دوره جایزه ادبی یلدا و بنیانگذار جایزه ادبی روزی روزگاری بود.  علاوه بر این کاشیگر از اعضای بنیان‌گذار بنیاد جایزه محمود استادمحمد و عضو هیئت امنای این جایزه بود.

سمت‌ها و عضویت‌ها

مدیا کاشیگر از اعضای هیئت مدیره بنیاد محمود استادمحمد برای اعطای جایزه ادبیات نمایشی بود. و دبیری جایزه ادبی روزی روزگاری را برعهده داشت. اولین دوره آن در اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۶ برگزار شد و تا سال ۸۹ تداوم داشت. این جایزه از سال ۹۰ برگزار نمی‌شود. 

وی از مترجمان رسمی مورد تأیید سفارت فرانسه در تهران بود.

کاشیگر از نظر مالی به چاپ کتاب‌هایش وابسته نبود، اما به خوبی دغدغه‌ها و شرایط سخت یک مترجم حرفه‌ای در ایران را درک می‌کرد و آن را "فرایندی بس جان فرسا" می‌خواند.

او دی‌ماه ۱۳۷۷، در بحبوحه قتل‌های زنجیره‌ای نویسندگان و روشنفکران از سوی حکومت، در یادداشتی که به مناسبت قتل محمدجعفر پوینده در مجله پیام امروز منتشر کرد، هفت خوان ترجمه در ایران را "مصرانه" شکافت: "در آغازِ آغاز، یافتن کتابی برای ترجمه قرار دارد، یعنی باید ده‌ها و ده‌ها کتاب دیگر را بخوانی که ترجمه نخواهی کرد. بعد، باید به سراغ ناشر بروی، شکلی که اگر مترجم پرفروش نباشی حل آن را سرانجام به پس از اتمام ترجمه موکول می‌کنی... پس مشغول ترجمه می‌شوی و تازه با مشکلات ناگزیر و خاص کار ترجمه مواجه می‌شوی... ناگهان می‌بینی یک هفته است معطل معنای فقط یک جمله مانده‌ای. بالاخره کار را تمام می کنی... پس مرحله انتظار پاسخ ناشر آغاز می‌شود... بالاخره مشتری می‌یابی، پیش پرداختی نمی‌گیری یا می‌گیری که دست بالا یک سوم حق‌الترجمه‌ات است و برمی‌گردی به خانه و تازه یادت می‌آید می‌خواستی یک مرور دیگر هم بر ترجمه‌ات داشته باشی... خواندن ده‌ها کتاب دیگر را برای یافتن کتاب بعدی آغاز می‌کنی، بی‌خبر از آن که رکود بازار و ترس مقدم بر ممیزی، هنوز باید ساعت‌ها وقتت را بکشد و نگذارد نه در ترجمه جدیدت پیشرفت کنی و نه در وصول دوسومی که از حق‌الترجمه‌ات مانده است. بالاخره از خوان حروف‌چینی هم می‌گذری و تازه می‌فهمی غم نان برایت مجالی برای بازبینی، آن چنان که دلت می‌خواهد، نخواهد گذاشت... هنوز به خوان ششم، خوان ممیزی نرسیده‌ای و بعد از آن، خوان هفتم، خوان بازار در راه است: چند نفر «لوکاچ»، «گلدمن»، «باختین»، «هورک هایمر»،… می خوانند و چند نفر از این عده، حاضرند کتابت را بخرند؟ ممیزی نشده‌ات هم بازار ندارد."

اما شاید مسئولیت‌پذیری کاشیگر در ترجمه را بتوان در این جمله او خلاصه کرد که سال ۸۶ در همایشی در کتابخانه ملی ایران گفت: "مترجم مانند ارتش اشغالگر است! همانطور که ارتش اشغالگر مسئول جان، مال و امنیت سرزمین اشغال‌شده است، مترجم نیز مسئول امنیت و جان و تک‌تک کلمات متنی است که به ترجمه آن دست می‌زند."

او اعتقاد داشت که برای ساماندهی ترجمه در ایران، این کشور باید به قانون کپی رایت بپیوندد: "راه حل این نیست که یک مرکز جدید برای ترجمه تأسیس کنیم، راه حل این است که ایران کپی‌رایت را بپذیرد."

کاشیگر آن طور که خود توصیف می‌کرد به "خرخوانی" معروف بود: "لنین می‌خواندم، مارکس می‌خواندم، انگلس می‌خواندم، تروتسکی می‌خواندم، آلتوسر می‌خواندم، گارودی که البته آن زمان هنوز مارکسیست بود... همه اینها را می‌خواندم به علاوه نئومارکسیست‌ها مثل لوسین گلدمن و ..."

او که در اواخر عمرش، خود را "پراگماتیک" توصیف می‌کرد، در جوانی به حزب توده گرایش داشت: "یک سالی عضو بودم و بعد هم تمام شد، به همین سادگی، ولی رهایی از مارکسیسم بیشتر طول کشید."

کاشیگر درباره دلایل این گرایش خود گفته بود: "چون در نوعی سیستم سرمایه‌داری زندگی می‌کردیم و همه مسائل را پای نظام سرمایه‌داری می‌نوشتیم، طبیعی بود فکر کنیم این راه‌حل عمومی سوسیالیسم است."

با این حال مدیا کاشیگر گفته بود: "اگر روزی به کار سیاسی اعتقاد داشتم، الان به کار سیاسی مطلقا اعتقادی ندارم." کاشیگر تأکید داشت که "کار فرهنگی مقدم است بر هر کار سیاسی، یعنی باید هم‌زیستی در معنای احترام به حقوق دیگران را یاد بگیریم."

دیدگاه‌ها

بهترین نقد یک ترجمه هم ترجمه مجدد آن است و نه چیز دیگر. بحث من این است کسی که دست به ترجمه می‌زند درباره آن اندیشه باید حرفی برای گفتن داشته باشد. 

مترجم کتاب را برای کسانی ترجمه می‌کند که زبان مبدأ را نمی‌دانند. اگر کسی بلد باشد متنی را به زبان اصلی بخواند نیازی به ترجمه‌اش ندارد. پس شما وقتی ترجمه می‌کنید فرض اول‌تان این است که این اثر را برای کسی ترجمه می‌کنید که زبان نمی‌داند و خودش نمی‌تواند این دنیا و این اندیشه را کشف کند.

قرار نیست داستان علمی – تخیلی علم را ترویج کند و یک داستان صرفاً علمی هم نیست؛ بلکه داستان است. قرار بر این نیست که در ژانر علمی – تخیلی توسط ایرانی‌ها شاهکار پدید بیاید بلکه بحث این است که تولید ادامه یابد. قطعاً اگر ادبیات بر مبنای شاهکارها پیش برود، این ادبیات می‌میرد چون وابسته به اثر شاهکار است. 

خوانندگان در مواجهه با کتاب و خواندن ادبیات داستانی و رمان می‌دانند که قصه جعلی می‌خوانند، اما این قصه دروغی می‌تواند پایه‌ریز علاقه آنان به واقعیت باشد. 

دست در خود گشودن، تنها این نیست که با افتخاری ناگهانی، دقیقه‌ی تقدیر را تمام کنیم، آن‌گونه که همینگوی با یکی گلوله یا دیگری به هر دستی که خود خواسته باشد. چون نیک بنگریم همه‌ی انسان‌ها به قیمت هدیه‌ای به نام زندگی، به زمان اجازه می‌دهند تا دست بر داشته‌های ایشان بگشاید. همه با شتاب زندگی می‌کنیم تا نرمش و صبوری مرگ خویش را پشت گوش اندازیم. تلاشی این‌گونه برای دفع مفهوم مرگ، شکلی از شراکت با مرگ است. 

یکی ذره‌ذره... ذات زمان را در قفا می‌گذارد تا آهسته‌تر درگذرد، دیگری امّا بی‌صبرانه و پُرشتاب، شب و روز خود را نادیده طی می‌کند. این دو شیوه... بر همه‌ی میرایان و فناپذیران، عین اجبار است، خود جبر است. چه بی‌قرار مثل پروانه، چه صبور مثل لاک‌پشت، سرانجام، عجیب، همه مشابه هم است از ازل تا به ابد. 

امّا میان این دو سرشت جبّار، می‌توان سرنوشتی به اختیار آورد که آدمی برده‌ی بی‌داد زمان نشود؟ بشر طی سفر به ساحت عشق، آزادی و خرد، می‌تواند با نظر به فلسفه‌ی زندگی و حکمت مرگ، به شادی درآید و فرصت‌ها را دریابد و شادمانه و به سامان طیِ طریق کند، چندان که ناامیدی نتواند سرشت او را تسلیم سرنوشت سازد.

اعتراف می‌کنم آن شوک موحشی که مرا به این دریافت بی‌چرا هدایت کرد، نوع زیست چندگانه‌ی دوستم کاشیگر است. نویسنده و مترجم توانایی که دست دانایی را در هدایت حیات خود گشود، به گونه‌ای که توانست از 16 سالگی تا آخرین روزهای حیاتش 61 سال، هم عاشقانه زندگی کند، هم بی‌پروا، هم بی‌خیال، هم متعهد، هم مأیوس و هم پرامید. حتی جدی‌ترین لایه‌های حیات شخصی و حیرت هستی را به شوخی طی می‌کرد. اگر برای چنین وجود خاصی که هیچ نقشه‌ی راهی برای خود ترسیم نمی‌کرد، بخواهیم نامی بیابیم، باید بگویم انسان نافرمان، آنارشیست اندوهگین، هَزل‌گویِ رویاپرداز، با فلسفیدنی خیامی که خیلی زود متوجه مفهوم مرگ شد. او بنا به همین سرشت سرکش بود که در 16 سالگی سراغ ترجمه‌ی شعرهایی از مایاکوفسکی رفت و دیگر اجازه داد تا زندگی او را در توفان خود به هزار کرانه بکوبد. با این وصف او در همین زمان کوتاه بیش از 20 عنوان کتاب در زمینه‌های شعر، داستان و ترجمه از خود به یادگار گذاشت. از شاخص‌ترین آثار ترجمه‌های مدیا کاشیگر آثاری از ولادیمیر مایاکوفسکی، فرناندو آرابال، اوژن یونسکو و … است. همچنین به ترجمه‌هایی از زبان فرانسه به فارسی از آثار آلبر کامو، آنتوان دو سنت اگزوپری، و پل ریکور می‌توان اشاره کرد، او سوّمین مترجم نمایشنامه‌ی کرگدن‌های اوژن یونسکو است. (پس از جلال آل احمد و پری صابری و پیش از احمد کامیابی مسک و سحر داوری). شناخته‌شده‌ترین ترجمه‌ی کاشیگر شاید «ابر شلوارپوش» اثر مایاکوفسکی است، رمان‌های «تکنیک کودتا» نوشته‌ی کورتسیو مالاپارته، «خرده آسمان، انگار هیچ» نوشته‌ی کلود استپان، از دیگر آثار اوست.

کاشیگر خود در مورد مترجم و ترجمه می‌گوید: بهترین نقد یک ترجمه، ترجمه‌ی مجدد آن است و نه چیز دیگر. بحث من این است کسی که دست به ترجمه می‌زند درباره‌ی آن اندیشه باید حرفی برای گفتن داشته باشد. 

مترجم کتاب را برای کسانی ترجمه می‌کند که زبان مبدأ را نمی‌دانند. اگر کسی بلد باشد متنی را به زبان اصلی بخواند، نیازی به ترجمه‌اش ندارد، پس شما وقتی ترجمه می‌کنید فرض اول‌تان این است که این اثر را برای کسی ترجمه می‌کنید که زبان نمی‌داند و خودش نمی‌تواند این دنیا و این اندیشه را کشف کند.

 کاشیگر قلم را در 16 سالگی بر خود گمارد تا در 61 سالگی، به قلم دیگران توصیف شود، مدیای غمگین، مدیای شادخواهِ شادخوار، مدیای مرارت و معرفت... 

من در برابر چنین دوستی، باید از کدام سو، محبت را به یاد آورم؟ همه‌چیز را باد هوا می‌گرفت، آن‌قدر مرگ را مسخره گرفت تا مرگ آمد و او را جدی گرفت. ادیب نافرمانی که خلاف آمدِ رودخانه می‌رفت، او نه یکی دقیقه به یکی تصمیم همینگوی‌وار، که طی 61 سال ذره‌ذره... دست در خود گشود و گریبان زندگی را درید و الوداع... 

یادت محترم است و آرام است و همنشین قلب ما، تو که با عشق آمدی و با زیبایی لحظه‌ها را گذراندی و نگاهت به گونه مقابل چنین بود:

گفتی:

زن زاده شدن گناه است در این سرزمین

گناهِ بودنت را دوست داشتم

گفتی:

معشوق من

آن صدای خش کشیده شدن پاهاست

روی دلم

از سر بی‌غرضی

معشوق بودنم را دوست داشتم...