عدم تحمل مخالف و آرزوی کوچکی به نام آزادی

شاهرخ تویسرکانی
به بهانهی سیزدهم اردیبهشت روز جهانی مطبوعات
(1)
ساده، کوچک، آرزو برانگیز، سازنده و شادیآور، تنها کلمهای با پنج حرف از همین حروف روزمره زبان کوچه: آزادی! که تکلمش آزاد، اما طلبش دشوار است و عملش دشوارتر. رازی که با آدمی زاده میشود، امّا با آدمی نمیمیرد، مثل معجزه زندگی یا اتفاقی شگفت که آن را عشق مینامیم.
و چه جبار، حقیر و بیرحم است آدمی، هنگامی که تنها به خاطر همین آرزوی کوچک، دیگرهمنوعان خود را در طول تاریخ به ظلم و رعب درافکنده، به بند و زنجیر و محاکمه کشیده، و سرانجام به شمشیر و گیوتین سپرده است. در راه همین آرزوی ساده، بشر بیشترین قربانیان را داده است. آمالی حقیقی و شادیآور که انسان در فراز و فرود و سرکوبش، به مویه و اندوهی ابدی نشسته است. آرمانی سازنده که به خاطر آن خونینترین انقلابها به وقوع پیوسته است و باز همین آزادی که نه به نام آن، بلکه به بهانه آن، چه انقلابها که به سرقت رفته، منحرف شده و شکست خورده است. عظیمترین خسارات جبرانناپذیر تنها برای تحقق یک آرزوی ذهنی، یک آرزوی کوچک!
آرزویی کوچک امّا دستاوردی بزرگ که تعالی عشق و خاستگاه انسان، فرهنگ و تمدن به اصل و ریشه آن باز میگردد. میوه دانایی که بر شاخسار شجره هستی میروید و در انتها برای تکامل و سعادت، باید در دسترس همگان قرار گیرد، امّا بشر حاکم و طبقه مسلط، همواره به جای تغذیه مشترک از این موهبت حیات بخش، صرفاً برای بقا و سلطه خود، دست به تملک انحصارطلبانه این درخت طوباشُ زده، و با حبس میوه دانایی و فصل و فراق آن از فراز درخت و زهدان مادرانه باغ و نهان نمودنش در صندوقخانه قوانین و قواعد توجیهی و مقطعی، تنها به استمرار بقای حاکمیت سه پنج روزه خود امیدوار میشود، بیخبر از آنکه این میوه ناب، ظریف و آسیبپذیر با تمام جلوههای غریب، جذاب و زیبایش، ضد خود را در خویش پرورش میدهد. عین زندگی و مرگ!
آزادی در یک صندوقخانه انحصاری، با هیچ نوع روش و پرستاری لازم، نمیتواند به بقا، سلامت و حفظ هویت و خاصیت خود ادامه دهد. دیدید که بعد از هفتاد سال، اکنون که در گاوصندوق ایدئولوژی بلشویکها گشوده شده است، بوی فساد (همان ضد خویش) آن، چرت همه خوابزدگان خصوصاً روشنفکران کتاب خوانده و به اصطلاح متفکران آن روزها را چگونه بریده است و در این میان اولین کسانی که از این بمباران شیمیایی، مسموم و متواری میشوند، خود زندانبانان آزادیاند.
در آن سوی و در سرزمینی که مهد دموکراسیاش مینامند حداقل در خیلی موارد ناچاراً به آزادی تن میدهند، ماجرای «واترگیت» را به خاطر میآورید؟ ماجرایی که ریچارد نیکسون مرد اول و سیاستمدار قدرتمند جهان (که در 4 اردیبهشت سال 1373 درگذشت) سیوهفتمین رییس جمهوری آمریکا و اولین رییس جمهوری بود که به واسطه افشا و انتشار مقالات دو روزنامهنگار جوان واشنگتن پست از مقام خود مجبور به استعفا شد. در آن روزها... خبرنگاران واشنگتن پست از لابهلای پروندهای محرمانه، ماجرای واترگریت را افشا کردند و آنها را به صفحات روزنامهها کشاندند و همین امر باعث گردید مرد پرقدرت آمریکا به خاک ذلت نشیند، دو خبرنگار جوان و آزاده روزنامه مذکور و افشا کننده ماجرای واترگیت هم اکنون و همچنان به نوشتن خود در واشنگتن پست ادامه دادهاند و نامشان در تاریخ مطبوعات آمریکا و جهان ثبت گردیده است، پس از آنها نیز این ستیز میان آزادی و قدرت همچنان در مطبوعات آزاد ادامه مییابد. چرا که رسالت مطبوعات چیزی جز این نیست، ستیز با قدرت عنان گسیخته و مبارزه و افشای فساد در سیستمهای حکومتی.
باری آزادگی و آزادی، خواستی ساده و آرزویی کوچک است که نیاز به آگاهی انسانی دارد و تنها در هوای مساعد و در باغی مشترک و همگانی است که به بار و بر مینشیند. به زبان ساده میگویم آزادی عین آدمی است، بدون بالندگی، فعالیت و امکانات، حتی در حد یک آرزوی کوچک هم امکان تشخیص نمییابد و اگر اینگونه که در جهان رایج است، نفس این آرزو را بگیرند و در چاهش افکنند، چرک خواهد کرد، خواهد پوسید و متعفن خواهد شد و از دل این چاه، امید روییدن گیاه نوشدارو، امیدی واهی و ابلهانه است، بر کنگرهی این چاه ضحاکوار، تنها خاربوته اختناق، انتقام، کینه، قهقرا، رعب، سرکوب، عدم امنیت و مرگ خواهد رویید، مرگی که جبراً و سرانجام دامن باغبانان و عاملان رویشهای شیطانی را خواهد گرفت و این خار خلنده پیش از هر چیز، چشمان خود سرکوبگران را هدف میگیرد: خودکشی چند تن از عناصر کودتای اوت 1991 مسکو، نمونه تقابل این خار بوده است.
و ما در طی این سدهها و هزارهها دریافتهایم، تجربه کردهایم و به این باور بیبدیل رسیدهایم که ثمرهی «آزادی» هشیاری، سعه صدر و شکوفایی در عرصه بازسازی، خلاقیت، رفاه عمومی، عدالت اجتماعی و تبلور روشنایی است و در ضمن خوانده و دیدهایم که چگونه این آرزوی کوچک نیز در سه سیاق مختلف، مورد بهرهبرداری قرار گرفته است: در راه آزادی، به نام آزادی و به بهانه آزادی.
الف: انقلاب- بیدار کردن و خیزش کامل مردمان در راه آزادی.
ب: شبه انقلاب- بریدن چرت خوابآلودگان و سزارین زودرس قیام و سرانجام انحراف و شکست قطعی، به نام آزادی.
ج: کودتا و تجاوز- که به بهانهی آزادی انجام میگیرد: لشکرکشی ناپلئون (نجات اروپای متحد کلاسیک) هجوم هیتلر (آزادی به بهانهی برتری جویی نژادی) استالین (آزادی به بهانهی تحکیم ایدئولوژی) نورمحمد ترهکی و حفیظالله امین (کودتا) و صدامحسین (تجاوز به بهانهی آزادی امت عربی از صدور انقلاب عجم). آدمی در کشاکش این عینیات مشهود، باید بپذیرد تا زمانی که جهان از فقدان یک اندیشه کارساز و عقیده فراگیر و سازنده و مشترک رنج میبرد، نه هویت انسان و فطرت او تفسیر شدنی است، و نه موجودیت آزادی و انقلاب قابل تعریف...!
در چنین جهانی کلیدداران باغ، به کسی فرصت دیدن آن میوه دانایی را نمیدهند، ولاجرم اصل و جوهره و تجربه «آزادی» به صورت عمومی «ناشناخته» میماند، و این آرزو به ضد آرزو بدل میشود و دقیقاً به خاطر همین عدم آگاهی عمومی از شناخت آزادی است، که اکثریت علیه آن دچار شعارهای انحرافی میشوند (هیجان عظیم مردم آلمان در برابر نطق هیتلر) حقیقت این ادعا، رای و کلام امام علی (ع) است: «الناس اعداء ماجهلوا»- مردم، دشمنان چیزی هستند که آن را نمیدانند.
(2)
سوای تعاریف کلی آزادی در ارتباط با خاستگاه فردی و اجتماعی آن در جوامع گوناگون و حکومتهای غیر، اگر به مسئله آشناتری به نام آزادی بیان و قلم در تاریخ معاصر میهن خودمان بپردازیم، بیشک بر ما روشن میشود که همواره آزادی اندیشه، سوای تعاریف کلی آزادی در ارتباط با خاستگاه فردی و اجتماعی آن در جوامع گوناگون و حکومتهای غیر، به عنوان یک خواست ملی، حق اولیهی اهل کلام و هنر و اندیشه و خلاقیت بوده است. همهی ما به این اصل مهم اعتقاد داریم که هر کسی در جامعه سالم خود، حق دارد از آزادی فکر و اندیشه برخوردار باشد و نباید هیچ انسان متعادل و خلاق و مثمر ثمری در این راه مورد تهدید، محدودیت روانی و تهمت، سانسور و آزار و محرومیت قرار گیرد، جریان این آزادی با حفظ تعادل همه جانبه، البته به شرطیست که امنیت و نظم عمومی، سلامت و عفت جامعه، و آزادی و حقوق دیگران را مختل نکند.
در طول تاریخ بعد از پذیرش دین مبین اسلام از سوی ایرانیان، که به سرعت منجر به تسلط خلفای بنیامیه و سپس بنیعباس بر همهی حقوق مردمان شد، شاید حرکت شیعی علویان در شمال و سپس قیام آلبویه و جنبش شعوبیه، نخستین تظاهرات ایرانیان آزادهمنش به خاطر کسب آزادی در برابر خلفای بغداد بوده است. طی این شورشها، یک بار دیگر آزادیخواهی ملتی (که خود از نخستین واضعان حقوق بشر در اعصار گذشته محسوب می شد) رو به تظاهرات عینی میگذارد.
امّا آزادی نسبی و اقلیمی که علویان و آل بویه و... به ارمغان آورده بودند، بعدها توسط قبایل مهاجم سلجوقی نقض و سرکوب میشود و در عصر مغول رو به نابودی کامل مینهد.
نهضت سربداران، قیام ابومسلم، انقلاب المقنع، شورش زنج، پیدایش سازمانهای پیشهوری، نهضت قرمطیان، یقیناً واکنشی جدی در برابر سرکوب اجانب، و تاتار و مغول بوده است، که با این وصف، بهتر و روشنتر به انقلابهای مکرر و قیامهای حتی فرهنگی ایرانیان پی میبریم: مکتب معتزله، اشاعره و بروز علم کلام و حتی شعلهور شدن اتهاماتی همچون زندیق و زنادقه، خیزش فکری مقفع، ابن ابیالعوجا، زکریای رازی، و ابن راوندی نتیجه تقابل اختناق اعمال شده از سوی بیگانگان و آزادی خواهی ایرانیان فهیم و زیرک بوده است. بروز اختلافات و ظهور فرق سیاسی، مذهبی و فلسفی، توسعه مناسبات استثمار فئودالی و فقر رعایا و طی ادوار تسلیم، تردید و طغیان، و اهتزاز بیرق آزادی که سربداران در خراسان برافراشته بودند، در کشاکش و کشمکش هم، تا دورهی صفویه ادامه مییابد و در این دوره میبینیم که جنبش حروفیه در دورهی تسلط ترکان، به نام جنبش پسیخانیان تغییر چهره میدهد، چهرهای شگفتانگیز که در همه ادوار با عناوین و القاب مختلف، تنها یک راه و یک مسیر را طی و یک خواسته خاص داشته است، و آن همانا آزادی و استقلال بوده است.
این چهره، امّا در دورهی صفویه، صرفاً به خاطر تمرکز قدرت و ایجاد امپراطوری، کاملاً کمرنگتر میشود، چرا که شاهان این سلسله با اعمال سه نوع «قانون» کاملاً هر نوع فعالیت اجتماعی را از سوی مخالفین منفرد فلج میکنند. حکومت صفویه که بر استقلال بر اساس حاکمیت مرکزی تأکید داشت، مسئله آزادی فردی و اجتماعی را کاملاً سرکوب کرده بود. در امپراطوری صفویه، سه نوع حکومت، مجموعه جنبشهای مردمی را محاصره کرده بود:
الف- قانون شاهی ب- قانون عرفی ج- قانون شرعی: یعنی قوانین دولتی، ملی و عقیدتی با ادغامی یگانه، چنان بر مردم و جامعه دهقانی زمان خود تسلط مییابد که دیگر کسی جرأت بیان همان آرزوی کوچک را حتی در کانون خانواده خود ندارد (به ویژه در عصر شاه عباس اول) چرا که یقین داشت با حربه تهمت قرمطی، حروفی، رافضیق زندیق و یا پسیخانی، به ضدیت با شاه متهم و سپس...
همین ترفند و حیله حکومتی تا عصر قاجاریه و تا انقلاب مشروطیت ادامه مییابد و تنها در دورهی سلسلهی پهلوی است که دو قانون عرفی و شرعی در شکم قانون شاهی جذب و هضم میشود و تمام قدرت در دست شاه و به شخص اول او ختم میگردد. یعنی کل حیات و سرنوشت یک ملت در کف یک نفر که خویشتن را خدایگان نامیده است قرار میگیرد و در این دوره است که به صورت رسمی «آزادی» در صندوقخانه حروف شاه حبس میشود، تا زمان موعود فرا رسد و چرک و خون آن زندانی چند هزار ساله به سوی خیابانها جریان یابد.
جریانی که در دورهی معاصر، شاید به قیام مردم در اولین تظاهرات خود (به شیوه امروز) در برابر کاخ فتحعلی شاه باز میگردد، جریانی که با حرکت سید محمد مجتهد و احمد نراقی در محدودهای کوچک شروع و زنجیرهوار حوادث بعدی را در پی میآورد: قتل گریبایدوف، تحرم تنباکو، قتل ناصرالدین شاه، توقیف روزنامه «حبل المتین» به سردبیری یحیی کاشانی، انقلاب مشروطیت، سقوط قاجار، انقلاب جنگل و... تا جنگ دوم جهانی و پیامدهای آن بر شئون سیاسی و اجتماعی میهنمان سایه میافکنند، که همچنان، آزادی بیان و قلم به منزله یک آرزوی کوچک به محدوده فعالیت منورالفکرهای زمان خود خلاصه میشود، از قتل فرخی یزدی تا قتل محمد مسعود و دکتر فاطمی، آزادی قلم و بیان، آزادی مطبوعات، همواره به مثابه یک خواست روحانی و انسانی به تظاهرات عینی و معنوی خود ادامه میدهد، تا در 22 بهمن 1357 خورشیدی که به آن دستاورد بزرگ می پیوندد. بعد از واقعه تاریخی 22 بهمن 57 و برای رسیدن به تعریف آزادی، باید تمام پدیدههای جاری در آن چند سال نخست را با نگاهی انسانی و خالی از تعصب و بغض تحلیل و تفسیر کرد.
دفاع مرزی و درگیریهای داخلی، آزادی بیان و قلم را ضرورتاً دچار نواقص کمی و کیفی نمود و از پی آن با بروز فرصت طلبیها و زیادهرویهای همه سویه، جبهه بندی، تا زمان آتش بس در جنگ هشت ساله ادامه مییابد. امّا بعد از دوره «صلح» فعالیتهای بدون سونیت اهل قلم وسعت تازهای میگیرد و با اعلام خبر فعالیت مجدد احزاب و جمعیتها، در آینده از سوی دولت وقت، یک بار دیگر نسیم آرامش وزیدن میگیرد.
با این حال رفع محدودیتها و نزدیکی آرا به یکدیگر از سویی و هدایت برخوردهای خام و ناپخته از جانبی دیگر، میتواند جامهی فرهنگی ما را به سوی آن آزادی و در نتیجه آن «انتقاد سازنده» هدایت کند. همه ما باید دریابیم که درخت آزادی تنها در معرض توفانهای خشن و مقطعی نیست که میتواند در باب مقاومت خود «شعار» دهد، بلکه این شجره طیبه، با زدودن ابرهای شک و ظن و هراس، نادیده گرفتن بادهای یائسه، و درخشش خورشید بیدریغ آگاهی عمومی و نور همدلی، احیای خاک خوب و مشترک و وحدت قطره قطره آبهاست که به بر و بار مینشیند. در این شرایط خوشبختانه ملاحظه میکنیم که مقام رهبری در دیدار با معلمان به مسئولین فرهنگی و آموزشی کشور با صراحت و با تبیین برنامههایی برای زیر ساختهای فرهنگی کشور بر اساس توجه به حفظ هویت و منافع ملی تأکید میکند «تحمل مخالف یکی از شاخصهای برجسته برای نسل آینده است» و اضافه میفرمایند «تحمل مخالف در جامعه نهادینه نشده است زیرا تا فردی مختصر طعنهای میزند، با مشت به سینه او کوبیده میشود، این یعنی عدم تحمل مخالف».
و در همین راستا رییس جمهور محترم علناً و روشن اعلام میکنند که: «عدم تحمل نقادیهای مخالف، یک عامل بازدارنده است.» میباید درس قابل تفهیمی برای آن عده از کسانی باشد که تاکنون نخواستهاند به معنای اصولی «انتقاد» بیندیشند. (حتی به «ناقدی مخالف» هم اشاره نمیکنم.) زمانی که رییس جمهوری یک ملت آگاه با صراحت میگوید که: «بحث و نقد مسائل، بدون حب و بغض در مطبوعات، به رشد و تعالی جامعه کمک میکند و اگر در جامعهای مصونیت، فرهنگی ایجاد شود، از تبادل نظر افکار و نظرات با جوامعه دیگر نباید دچار هراس شد.» بر همهی ماست که در عین وحدت انسانی، به آشنا کردن مردم با واقعیتهای جامعه، فرهنگ انتقاد و آزادی، به صورتی منظم ، اصولی، دلسوزانه و متشکل همت بگماریم و نه اینکه با خام اندیشی تمام، هر که از راه رسید، برای آن دیگری شمشیر بیغلاف خود را از رو ببندد.
و اگر وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز به این شیوه پسندیده، منطقی و سازنده، نظر مساعد نداشتند، بیشک اذعان نمیکردند که: «ایجاد ثبات در صحنههای فرهنگی و هنری، و هدایت فعالیتهای هنری در چارچوب ضابطه و معیاری مشخص در جامعه، یکی از اقدامات وزارتخانه ارشاد است.»
در این میان تردید نیست که آزادی، با «امکانات» رابطه مستقیم دارد، فشارهای توانفرسایی که اینک با افزایش سرسامآور هزینهها بر مطبوعات وارد میآید و رانتهای بیدلیل به بعضی مطبوعات خود عامل مهم «تحدید آزادی» است.
کسی که اهل قلم، وجدان و صداقت و انصاف است، مطمئناً میداند که هنوز هم مشکلاتی بر سر راه فعالیتهای فرهنگی و هنری در جامعه وجود دارد، و به همین دلیل هم رییس شورای عالی انقلاب فرهنگی بر لزوم حفظ هوشیاری و سعه صدر در کارهای فرهنگی تأکید نمودهاند، لذا در ادامه، اگر در خلوت خود به قضاوتی انسانی و عادلانه بنشینیم، حتماً باید روی ترکیب زیبای «عدم تحمل مخالف» تأمل کنیم و بیندیشیم که هوشیاری، سعه صدر «تحمل مخالف»، همان آزادیست، همان آرزوی کوچک هر انسان آگاه.
روزنامه شرق
شماره 2579
21 اردیبهشت 1395
شاهرخ تویسرکانی
دیدگاه خود را بنویسید