زالِ مضراب
شاهرخ تویسرکانی
اي سوگوار صبحِ نشابورِ سُرمه گون
عصري چنين سزايِ سيه پوشي ات نبود
شفيعي كدكني
جهان بي سرانگشت ستاره تاريك است. زمين بي سنتور و سه تارِ ستاره، تاريك است.ايران ما، مردم ما، فرهنگ ما، موسيقي ما، بي ماهِ مشكات، بي مشكاتيان عزادار است. اندوهي كهنسال اما نو به نو، مضرابِ مرثيه را به باران گرفته است. مي بارد اين برفابِ زمستاني، اما بي او، بي بهار، بي آوايي كه شايسته شنيدن بود تا ابد. در سيلِ آرام و عزادارِ نيشابوريان، تابوت آن ترانه نامي به سوي مزارگاه خيام مي رود تا بر بلنداي جاودانگي خيمه برافرازد. دريغا اين «زنده ترسي» آفت كدام تاريخ هول آور است كه يك تمدن را دچار «مُرده پرستي» كرده است؟ اشتباه مي كني. اين ستايش مخفي مانده تاريخ است و نه مرده پرستي، اين علامتِ آشكار به «ادامه راه» است، نه «زنده هراسي». اين تابوت باربد و نكيساست، تابوت تاريخ موسيقي ملي ماست. تابوت ستاره است. تابوت پرويز. و ما در خيل مردمان از پي تابوت، گام به گام پيش مي رويم تا تاريخ را به شهادت طلب كنيم: اين فرزند مردم تاريخي ماست! گواهي مي دهيم كه عشق و هنر در اين ديار پر بلا هرگز نابود نخواهد شد. خود تاريخ شاهد اين روايت بي نظير است. نگاه مي كنم و به ياد مي آورم كه پرويز يكي از سلسله بي شمار و بي پايان خيام و رباعي و رؤياست. و خيام سالي پيش از وفات، به جانب مزارگاه «حيره» اشاره كرد و گفت: «پايان راه آنجاست». و گفت: «مزار من موضعي باشد كه هر بهار غرق شكوفه اَمرود و آلو خواهد شد». و شاگردان و يارانش از اكناف ايران به زيارت مزارش مي آمدند. و حيرتا كه هر بار غرق شكوفه مي شد، هم شكوفه اَمرود و آلو، و حالا پرويز همجوار جدّ فلسفي خود، سر سلسله شعر خود، خيام خفته است، و هر بهار مزارش را غرق نُت هاي نانوشته موسيقي معنوي و اَصوات آسماني خواهيم ديد. حالا به ياد مي آورم كه در سفري به شمال، پرويز خاطره اي از پدر و از عطار گفت، خاطره اي اثر گذار. پرويز گفت: «در ده سالگي براي اولين بار پدر فرهنگي ام كه مريد عطار بود، مرا به زيارت مزار او برد و از مرگ عطار گفت. عطار در برابر هيچ سلطاني به سجده در نمي آمد و چون سلطان وقت وي را خواست تا در مدح او سخن بگويد و كتاب اش را به نام سلطان بيارايد، عطار نپذيرفت و از سر خشم، با دست خود گردن پير ما را زد. اما در حضور حيرت زدگان ديدند كه تن بي سر اين عارف اعلي به سوي مزارگاه خيام راه افتاده است. تعريف اين تصوير چنان بر من كودك اثر گذاشت كه همان زمان به خود گفتم كه من نيز كنار اين دو عارف جاي خواهم كرد. وصيت من اين است و مزارم در كنار عارفان.» گوش فرا مي دهيم، به احترام صداي سنتور او كه در زمان حياتش به سنتور اعتبار و ارزش تازه بخشيد.
همه پرندگان پاييزي مزارستان خيام، خاموشي برگزيده اند. نابغه اي كه زود آمد و زود هم رفت. پرويز مشكاتيان خلف بر حق خيام فيلسوف و عطار عارف و درويش خان خنياگر بود و به جا بود كه در مقام نابغه اي از جهان درگذشته، خود را به خورشيد معرفي كند. تابناك مثل رسيدن خوشه انگور بر شاخسار تاك تناوري بالا بلند كه شبيه سرداران هخامنشي بود. خوش روي و خوش خوي و آرام. سردار بزرگ موسيقي ما بود او.
باري در وصف فضائل او بسيار شنيده و ديده و اين ايام اخير – بي او – بي شمار خوانده ايم كه چه كسي بود و چه كرد. اما كس نگفت از چه رفت و چرا زود رفت؟ آيا اندوه عميق و انزواي سال هاي اخير او را به ياد مي آوريم. در كوهپايه البرز مياني، در شمال پايتخت، مثل دماوندي كه قلّه خود را در « مه فراموشي» فرو برده باشد، به كنج فلسفيدن و گوشه هستيدن هجرت كرده بود به خويش، و من مي دانم كه رباعيات خيام و كلام منوّر حضرت عطار و حافظ، همدم بالين او بود. تا زنگ مي زدم، با همان صداي پر حضور و فراگير – آغشته لهجه خيام نيشابوري – مي گفت: «سلام!» و بعد گپ و گفت، بعد قرار ديدار، بعد گفتن از چه بايد كردها به اين روزگار فراموشي! دريغا خاموشي! چيستيِ رفتنش را درك نكرديم. آيا خود خواسته بود تا رخ به رخ دنيا، به دنيا رودست بزند و الوداع؟ سال ها كه نه، همه عمر فارغ از دلبستگي به همه نشانه هاي دنيوي زيسته بود، به گونه اي كه در عين عشق و زندگي، از مرگ و مفهوم فلسفي آن پيش افتاده بود. كتابخانه سيّار شعر بود، از رودكي تا نيما، تا شفيعي كدكني، تا زمزمه شعرهاي خودش كه شور و شكر بود به وقت شعر، توفان در درون و نسيم بر رخسار، انگار همه ديوان هاي شعر پارسي را از سر نوعي هراس تاريخي، در جمجمه خود نهان كرده و به مراقبت ابدي آن ايستاده است. به راستي و همواره مي شد دريافت كه پرويز معيار زبان مادري ماست، زيرا سرچشمه جوشان واژه و حافظه زنده شعر فارسي بود. تا آنجا كه به زبان شعر سخن مي گفت. انسان هاي خاصي چون او يا اندك اند يا سراغي چون او گرفتن دشوار.
پرويز مشكاتيان، كه جهان بي سرانگشت ستاره وارش، كه بي سنتور ابدي اش، كه بي سه تار خاموشي ناپذيرش، كه بي مضرابِ هميشه مهيايش، براي من تاريك است. نيمي خيام و نيمي درويش خان! انگار دو روح بزرگ از دو نقطه تاريخ در كالبد پرويز به هم رسيده بودند، آن هم به روزگاري كه حقيقتاً موسيقي ملي، موسيقي مردمي، موسيقي ناب، موسيقي سنتي و معنوي ما به شدت تنها مانده است. در قيل و قال بسياري از رسانه هاي سمعي و بصري و شِبهِ اركسترها و شِبهِ آوازهاي مبتذل (از لوس آنجلس تا تهران)، معنوي ترين هنر ماكه معرف و معروفِ تمدن و فرهنگ ايران زمين است، به انزوا رانده شده است و بي مهري رسانه هاي داخلي و جفاي كاسبكاران پول پرست در اين حوزه، هنر موسيقي ما يعني يادگار و ميراث باربدها و نكيساها را به شدت مجروح و افسرده كرده است. مردم خاور دور مثال عجيبي دارند؛ مي گويند: «براي تحقير هر چيزي، آن موضوع را مورد حمله قرار ندهيد، بلكه از جنس آن پديده، آنقدر توليد بَد و مبتذل به بازار بفرستيد، تا آن «اصل» قرباني «بَدَل» شود». و موسيقي ملي ما در اين سال ها در هيابانگ و طبالي كر كننده بعضي كوران هنر، به كوران رنج درافتاد، طبيعي است كه روح حساس سنتور نواز بزرگ معاصر يعني پرويز گرامي ما، واكنش نشان مي دهد. ابتدا طي چند مصاحبه، هم هشدار داد و هم آسيب شناسي كرد و هم راه درمان را باز نمود، اما كو و كجاست گوش شنوا و جان دلسوز و ضمير آگاه؟
پرويز مشكاتيان، طلايه دار جوانِ جهانِ موسيقي ما بود. او در آغاز پنجاه و چهار سالگي (متولد 1334 خورشيدي بود)، در واقع ثمره نهايي موسيقي ملي را به نمايش خلاقانه گذاشت، اما دريغ به قول شاعر بزرگ، دكتر كدكني:
در پرده ماند نغمه آزاديِ وطن
كه انديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
نخست رسانه ها و سپس صاحبان امور هنر، پرويز را تنها گذاشتند، تا او با قناعت اما دردمندانه، چشم به راه اميد و آزاديِ خلاقيت خود بنشيند، اما مرگ به ياري جفا كاران آمد و يارِ نابغه موسيقي را از ما ربود.
نگاه كنيد سير صعود دهشتناك موسيقي جاز، رپ، موسيقي به اصطلاح اولترا مدرنِ مرگ آور، متاليكا و خرناسه هاي خرافات و اصوات شيطاني، كه سراسر جهان، از جمله جامعه و خانواده بزرگ خاورميانه را نيز در بر گرفته است. جيغ و شيونِ جنون آميزي كه به نام موسيقي به خورد اذهان داده مي شود. جاي بسي تأسف است كه اين روش ناهمراه در ايران معاصر و در دهه اخير به شدت نفوذ كرده و گسترش يافته است. اين دستاورد موسيقي تخديري و غناي غيض است. ضد صلح و انسانيت و آرامش و بالندگي است. شيون شيطان است كه به نام موسيقي (برآمد تأثيرات مواد مخدر) در جامعه رواج يافته است. نعره زدن به جاي زمزمه، عربده كشيدن به جاي الحان آسماني، دشنام دادن و خشونت پروري و تنش طلبي، ماحصل چيزي است كه به نام موسيقي هزاره سوم مي شنويم. به قول مولاناي ما، البته نبايد ترسيد و نوميد شد، حجت كلام اوست كه مي گويد:
شير مردا تو چه ترسي ز سگِ لاغرشان
بركش آن تيغ چو فولاد و بزن بر سرشان
چون ملك ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه ديوند كه ابليس بود مهترشان.
طبيعي است كه مشكاتيان محترم و حساس، قادر به باور و تحمل چنين روزگاري نباشد. اساساً رسانه هاي تأثير گذار و سراسري، موسيقي را فراموش كرده اند. و در اين فراموشي بود كه فيلسوف و شاعر و موسيقيدان ما پرويز مشكاتيان با حسرت و تأسف سر تكان مي داد و مي گفت: «روزگار مرگ زيبايي ها...!» با اين حال پرويز هميشه مي گفت: «دوست من! فراموش نكن كه خرد جمعي مردم و روح تاريخ هرگز اشتباه نمي كند. آنها مي بخشند، اما فراموش نمي كنند».
و ديديم در مرگ اين نابغه جوان، جهانِ انسانِ ايراني چگونه دچار سونامي عاطفي شد. هم مردم و هم اهل قلم و هنر و انديشه و هم مراكز فرهنگي و دانشگاهي؛ به ياد تاريخ آوردند كه ما به هنر اصيل و ريشه هاي مدنيت و هنر مردمي و ماندگار خود باور داريم. از تالار وحدت تا اكثر دانشگاه هاي ايران براي اين مرد بزرگ، يادمان و نكوداشت گرفتند، و درتشييع جنازه او چه در تهران و چه در نيشابور، مردم چنان مشايعتي كردند كه براي اهل هنر و در طول صد سال اخير، بي نظير بود. چنين حادثه اي يعني حضور بي شمار مردم در مشايعت خلاق ترين موسيقي دان، سنتور نواز و آهنگساز، خارق العاده و به يادماندني است. مردم نشان دادند كه تعويق خبر، فراموشي عناصر و پديده ها، عدم تكرار نام در رسانه ها، و خاموشي در برابر نبوغ چنين شخصيتي از سوي رسانه ها و بي مهري هاي ديگر مهم نيست. او روشن تر از ما مي ديد، و گاه مرا دلداري مي داد كه: «باز جان سبز اين مردم جوانه خواهد زد.» و ما خيال مي كرديم موسيقي مرده و جوانها به راه ديگر رفته اند. اما پرويز با مرگ خود ثابت كرد كه جوانان و مردم ما قابل پيش بيني نيستند، زيرا در اوج يأس، ناگهان از پي تابوت باربد معاصر به راه افتادند. و به ما كه نوميد شده بوديم، ثابت كردند كه بركت وجود پرويزها، يعني بازگشت به ريشه هاي اصيل.
و پرويز به نيكي با اين مقوله جامعه شناختي آشنا بود. انسانِ اهل فلسفه بود، و چون چنين روندي را مي شناخت، پيشاپيش، همه مقصرين را بخشيده بود. او تعريف خاصي از مرگ و زندگي داشت: «درعيش زيستن و در رهايي مردن». به همين دليل مرتب تكيه كلام خود را يادآوري مي كرد: «ببخش، اما فراموش نكن. هميشه مي گفت: به جاي گلايه، علت ها را بياب، تحليل درست و عقلاني، مردم را نجات خواهد داد.»
هي پرويز عزيز! تو از خاك برآمدي و برافلاك شدي. تو كه هميشه مي گفتي در اين روزگار: «ببخش، اما فراموش نكن». و من گفتم كه اين خاك خيامي چه دارد كه چنين اولادي را در دامن خود پرورش داده است؟ عطر انديشه خيام سراسر بلاد خاوران را گرفته است، هم بي مكان و هم بي زمان، مثل صداي سنتور پرويز كه از دوشنبه تاجيكستان تا كابل و دهلي، و از آنجا به خاور ميانه و غرب، دامن گسترده است.
راستي، درستي، دانايي، اميد و عشق، راه سبز و پر صلابت تو بود. راهي كه بي رهرو باز نمي ماند. اين خطه نبوغ پرور، باز پرويزهاي ديگري براي فرهنگ و تمدن و هنر ما به بار خواهد آورد. بعد از تو بزرگان بسياري، چشم همراه چشم دريايي مردم، در غياب تو و براي غياب تو گريستند. تو را و هنر تو را خواص مي پسنديدند و مردم مي فهميدند. درست مثل حضور مولوي و سعدي ، درست مثل روح زنده عطار و حافظ، مثل درويش خان.
من بعد از وفات بي فرصت تو، سراسيمه به وطن بازآمدم، به وطن واژه هاي روشن و پر اميد عطار و مولوي، حافظ، عشقي، عارف، درويش ، پرويز، و تو را در خيلِ مردمي ديدم كه تو را به سوي ابديت و جاودانگي تشييع مي كنند و تشييع تو، تشييع ستاره بود. پراميد تر از هميشه در تابوت خفته بودي و من مي ديدم كه بزرگان اين سرزمين، حيران اين اتفاق اند. در غياب تو سخن بسيار رفت.و تو كه خود گنج بي پايان سخن بودي، دنياي مرا تنها گذاشتي و مرا به اين دنيا، تنهاتر.
برادرم پرويز! من ديدم زني با حجاب و از طبقات متوسط نيشابور را كه زير لب «بيداد» را مي خواند و داد را مي طلبيد، و خواندم كه زن متفكر معاصر ما، خواهر داناي ما زهرا رهنورد، تصوير تو را مقابل چشم هاي مردم گرفته و گفت: «اين افتخار، مرا بس، كه با پرويز مشكاتيان در يك دانشكده بوده ام». عامي و عارف در نبود تو از بودن اميد و راه و صداي سنتور و آهنگهاي سرسبز و ماندگار تو سخن مي گويند.
و دريغا كه از منِِ اهلِ قلم چه ساخته است در اين ويراني، كه راهي به رهايي نمي يابم، مگر وظيفه اي كه واژه به من محول كرده است. حالا باچشم هاي هميشه خيس تو به ديدار بزرگان هنر وانديشه مي روم تا يادت را به طريق كلمه و كتاب گرامي بدارم، هم به همت وغمخواران اين مردم بيدار و اين سرزمين سربلند.
با خود گفتم: «براي كتاب پرستي چون تو، چه بهتر از كتاب» و ديدم طلايه داران معرفت به ياري ام آمدند؛ بانوي بي بديل، سيمين بهبهاني گفت: «مي نويسم، با همين دو چشم نابينا از بينايي و بيداري و هنر و موسيقي و پرويز و پندار اميد مي نويسم»، و بعد داود خان بي همتا، شجريان بزرگ، وعده واژه دادند. محمد رضا شفيعي كدكني عزيز از آمريكا شعري در مرگ تو سرود، شهرام ناظري شواليه موسيقي ايران زمين، از همين ديار درد نامه اي به ياد تو ارسال كرد. استاد هوشنگ ظريف و استاد هوشنگ كامكار خاطراتي از تو بيان كردند، استاد آيدين آغداشلو نقاش برجسته معاصر مطلبي به ياد تو نوشت و ديگر اساتيدي كه در اين فرصت بردن نام و اسامي همه آنها ميّسر نيست. فقط از اين عزيزاني كه نامشان در خاطرم است مي گويم: استادان مجيد درخشاني، امين الله رشيدي، محمد سرير، داريوش پير نياكان، سعيد فرج پوري، يار ديرين مشكاتيان علي هاشمي، محمد رضا حسني و از آمريكا مهندس شهريار صالح و از آلمان دوست عزيز و ناشر محترم محمود خوشنام و آقاي سيد عباس سجادي و بيژن بيژني عزيز و مريم نوابي نژاد و چند تن ديگر از دوستان آن نازنين. و بسياري از اين بسياران بي همتا، با من همراه شدند تا كتابي به نام و ياد تو مهيا شود، هم هديه اندكي براي فرزندان نازنين ات: «آوا» و «آيين». در چندين مراسم كه براي بزرگداشت تو در جاي جاي ايران زمين برگزار شده بود عليزاده گريست در قفاي تو، و درويشي با عشق از تو سخن گفت، و معاصران از پي ات آمدند تا در اين تكليف و تكلم، شريك شكوفاترين چهره هنر امروز ايران شوند، مسجد جامعي و ديگر دانايان و صاحبان دلسوز امور، اسم شريف تو را در تكرار اندوه بر جريده روزگار ثبت كردند. و منِ حاشيه نشين، در عزاي تو به عزت تو انديشيدم كه وظيفه واژه چيست، و نوشتم و گريستم، هم در نخستين قلم، تا نخست دفتري از درياي انديشه بزرگان به دست دهم، هم به يادمان كسي كه زالِ مضراب و پير خِرَد و مغانِ موسيقي بود. باشد كه اين راه سرسبز، هم در غياب تو تا روشنايي صبح بهار ادامه بيابد.
مجله فرهنگ و آهنگ
شاهرخ تويسركاني
دیدگاه خود را بنویسید