گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست؟
شاهرخ تویسرکانی
هر دل كه پريشان شود از ناله بلبل
در دامنش آويز كه با وي خبري هست
بعد از سه قرن سكوت، آن روزها كه رودكي جوان، سواره از رودخانه پُرشتاب موليان ميگذشت، ديگر شاعران و خطيبان (همراه كوكبه سلطاني) به تنها چيزي كه ميانديشيدند اين بود كه چگونه اين نابغه نوظهور را از دربار برانند! روايت است كه بهار سال بعد، رودكي با سرودن اين آيه زميني: «بوي جوي موليان آيد همي/ ياد يار مهربان آيد همي/ ريگ آموي و درشتيهاي آن/ زير پايم پرنيان آيد همي» به دفع دشمنيها نايل آمد. اما رقبا و حاسدان همچنان با تيز كردن دشنه خصومت، و با عناد، توطئه، حسادت، تهمت و به اصطلاح امروزيها «زيرآبزدن!» به دشمني خود عليه اين استعداد بيهمتا ادامه دادند. رودكي اگر چه زمان و تاريخ را به تصرف كلام و نواي خود درآورد، اما حقيقت امر اين است كه متأسفانه در دوران حيات پر رنج و تالم خويش؛ تاريكي، نابينايي، و اندوه بيپاياني را تجربه كرد. اگر خطباي درباري رسانههاي گوياي قدرت حاكم به شمار ميآمدند، رودكي نهادي روشن از نفس و ذات هنر و انديشه بود.
با اين حال اين پرسش تاريخ ماست كه در مسير هنر و انديشه، كي و كجا ديدهايد هنرمندي را كه در آرامش زيسته باشد؟ از رودكي تا همين اكنون همواره حاسدان پُربُغض و دورِقابْچينِ حرام گفتار، اهل انديشه را به انزوا رانده يا به راه غضب كشاندهاند. ما بايد آگاه باشيم و من زنهار ميدهم كه بزرگان به راستي و درستي بر بلنداي تاريخ برآمدهاند، مبادا «سوزنيها» از سر حسد «فردوسي» را به غضب در افكندند، هم بيگناه در زنجير سكوت. شما آگاهان زمانه بايد بزرگان را دريابيد، هيچ كسي بيهوده به بزرگي نرسيده و بزرگ اوست كه چون به منصب معنوي رسيد هم گذشته و محيط و ميهن و مردم خويش را فراموش نكند، بلكه چه در قدم و چه با قلم، همدلي كند با حقيقتي كه او را با شيره جان خويش، پرورده است.
اين درس درست روزگاران است، كه پيام خود را گاهي به اهتمام سفير عشق به اولاد آدمي ميرساند. هم با نظر به چنين چكامهاي، همواره به بازتعريف بزرگان عصر خود نگاه كرده و خواستهام دريابم كه كدام اين قافله به چنين قصهاي رسيده است؟ و در اين ميان داوري كدام است و دانايي از كجا شروع ميشود. آيا مردم و زمانه، خود عادلترين داوران و حكيمان و راهبران آدمي نبوده و نيستند؟ هستند به يقين و تجربه و به گواه تاريخ! و گاه مادر دهر برميآيد تا زيباترين فرزند خود را براي داوري نهايي به زمان و مردم بسپارد، واي بر اولادي كه ساز مخالف با حقيقت كوك كند و به جاي كرنش عاشقانه، به جانب تكبر تاريك منحرف شود. باد نكاشته، توفانش درو خواهد كرد. من اين سخن بدين نَمَط آوردم تا نمونهاي به دست دهم از ميان خلايقي بسيار كه ميشناسم از هر سو.
سخن در اين طليعه، از مرغ سحر است: «محمدرضا شجريان»! ملتقاي افتادگي و عشق، برآمد خود و هنر، حضور عجيب آدمي در مقام ملايك و سجود بيپايان او در برابر حقيقتي كه بزرگش داشته است. اين عظمت كسي است كه بعد از چند سال دوري از مردم و اجراي هشت كنسرت افتخاري براي مردم جنوب شهر در سال 1370 در پيامي به مردم در اين شبها، ما را به خود ميآورد كه سر فرود آر! در مقابل مردم سر فرود آر! و امروز است كه بهتر درمييابم چرا اين جمله شريف به امضاي ابدي محمدرضا شجريان بدل شده است: «خاك پاي ملت ايران...»! تكيه كلامي شريف در پاسخ به عشقي متقابل.
اسطوره عصر خويش
درك شجريان و راهيابي به مكنونات و خلاق او، آيا بدون دريافت سير تاريخ پر فراز و نشيب موسيقي ملي ما ممكن است؟ حقيقتاً بايد پرسيد چرا عام و خاص، چنين از فروزههاي صداي فرزند خود استقبال كرده است، چنان كه امروزه از پي چهار دهه حيات هنري اين «سياوشخوان» بزرگ، از او در مقام اسطوره ياد ميكنند. تمامي اسطورههاي تاريخ بعد از قرنها در حافظه جمعي ملتها به اسطوره تبديل ميشوند؛ اما شجريان تنها كسي در تاريخ فرهنگ ماست كه در زمان حيات خودش اسطوره شده است.
روزگاري گلايه داشتيم كه چرا شجريان، گاه در فنون و فنمنديهاي بيتاي آواز خود، كلمات را به خدمت موسيقي ميگيرد و نه موسيقي را در خدمت كلمات. امروزه روشنتر ميتوان دريافت كه كلمه در زبان ما همان صوت و آواست. و اين فرزانه خوشالحان، خوب به اين نكته ظريف و اين دقيقه خاص رسيده كه كلمه در زبان، خود مولود مادري است كه موسيقي ازلي، نطفهبند آن است. هم به همين دليل در آواز شجريان، كلمه همان نت و نت همان كلمه است. پرسش اين است كه در حوزهاي اين همه ظريف، پيچيده و خاص، كدام صاحب صدا و مسلط بر موسيقي و كلمه به اين رتبه رازآلود رسيده است جز داوودي كه از خراسان خوبان آمده است.
شجريان، همدرد مردم است. پرستار روح مجروح مردم است، صاحب دلي كه ميداند كيست و كجا ايستاده است. او در مراقبه هميشگي، چه جسمي و چه روحي به سر ميبرد. او يكي از كمنظيرترين الگوها و نمونههاي اخلاقي و معنوي روزگار ما، خاصه در جامعه هنري به شمار ميرود.
ديدهام كه در سختترين و موهنترين شرايط، چگونه از گرهها و بندها عبور كرده و نوميدي را پس زده و ديدهام كه در وفاق با شيرينترين و پر توفيقترين دورهها، چگونه «منيت و خودخواهي» را به خويش راه نداده است. تعادل دروني او چنان فطري و هويتي شده كه نمودهاي روشن آن را در رفتار و سلوكش ميتوان به وضوح مشاهده كرد. او اندوه را ميپذيرد و نه شكست را، اعتراض را علني ميكند، نه خشم را. آيا همين پاره خصايل ناياب نيست كه توانسته است اعتمادي تاريخي و ملي را رقم بزند. نام شجريان مترادف با زيباترين و انسانيترين معناهاست.
سحرگاه دوم
شاعران بزرگ معاصر ما همواره همدم و همدل شجريان بودهاند، به ويژه آن مهربان بينظير، شاعر شاعران معاصر، فريدون مشيري كه خود سخنگوي آمال و آرزوها و اندوهها و شادمانيهاي اين مردم بود. شگفتا كه در اين جهان اگر صداي شجريان نبود، اكنون زندگي در غياب مشيري به سر نميشد. يادش گرامي باد كه شورانگيز سرود براي مرغسحر و اين داوودخوان خوشنظر، هم چه خوش، ملكوت را در صداي خود معنا كرده و معنا ميكند. صداي پر تاويل و ترنم آسماني شجريان، در واقع بيدار باش حافظه تاريخي و جمعي مردم شريف ايران زمين و تمدن و فرهنگ بيهمتاي اوست.
روزي و ايام خاصي به نيت كار خيري از فقيرترين محله شهريار ميگذشتم، حيرتزده در مقابل مخروبهاي ايستادم كه سرپناه درماندهاي بود، خدايا صداي شجريان است كه ميخواند. هم از اعماق فرو دست جامعه، جايي نيست كه ردي از روياهاي اين مغان معاني نبينم و هوايي از حلول او نشنوم. حقاً اولاد مردم است، بيخود نيست كه مكرراً اعتراف ميكند كه من خاك پاي مردم ايرانم.. من ديدهام كه قرائت ناب «ربناي...» او را كسي با وجد تمام گوش ميداد كه اساساً رابطهاي با معنويات نداشته است و ديدهام پيران ديري كه از سر دانايي و اعتقاد به احترام او از جا برخاستهاند.
نميشود از شجريان گفت و سخن به طول نينجامد. ارزش زندگي استاد بيش از هفتاد سال عمر پر بركت اوست. شايد بهترين راه براي به سرانجام رساندن اين «عرضِ حال»، طولاني، تمسك جستن به غزلي است كه شاعر توانمند روزگارمان «ه. الف، سايه» كه به قول نازنين دكتر «شفيعي كدكني» جرقهاي از حافظ است كه به زمانه ما پرتاب شده است، براي محمدرضا شجريان سروده است. ابتهاج آن را روزي از روزهاي سال 1368 كه هر دو در آلمان بودند و شجريان در ديدار از شاعر تأخير كرده بود سرود:
«رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست؟/ مرغ شبخوان كجايي و نواي تو كجاست؟
آنچه بيگانگي و اين چه غريبيست كه نيست/ آشنايي كه بپرسيم سراي تو كجاست؟
چه شد آن مهر و وفايي كه من آموختمات/ عهد ما با تو نه اين بود، وفاي تو كجاست؟
مردم ديده صاحبنظران جاي تو بود/ اينك اي جان نگران باش كه جاي تو كجاست؟
چه پريشانم از اين فكر پريشان شب و روز/ كه شب و روز كجايي و كجاي تو كجاست؟
هنر خويش به دنيا نفروشي، زنهار/ گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست؟
گر چه مشاطه حُسنات به صد آيين آراست/ صنما آيينه عيب نماي تو كجاست؟
كوه ازين قصه پر غصه به فرياد آمد/ آه و آه از دل سنگ تو، صداي تو كجاست؟
دل ز غمهاي گلوگير گره در گره است/ «سايه» آن زمزمه گره گشاي تو كجاست؟»
ماهنامه تجربه
تیرماه 1390
شماره 2
دیدگاه خود را بنویسید