ادامه تقدیر
«در رثای مرتضی پاشایی»
شاهرخ تویسرکانی
انسان درون تقدیر خویش، محصور است امّا همین انسان محصور به تقدیر، مختار هم هست. ما در کروکیِ کلان خود آزادیم تا نقش خود را انتخاب کنیم. قدرت عبور از مرزهای تقدیر را نداریم، امّا در عین حال از خودمختاری وجودی و آزادی درونی برخورداریم. نگاه همهی فلاسفه توحیدی و حکیمان خردمند به ذات هستی انسان همین است. شگفتی این راز به همین تناقض عجیب باز میگردد. چگونه میشود آدمی، هم تسلیم تقدیر باشد و هم آزاد در گزینش آرزوها و رویاها...؟!
ما... در انتخاب محل تولد خود، اختیاری نداریم، در تولّد و میلاد خود نیز نقشی نداشتهایم. در گزینش زمان و نوع مرگ خویش نیز صاحب اختیار نیستیم و از این دست ناتوانیهای انسان، در مسیر زندگی، بسیار است امّا در بسیاری از امور عقلی، مکانی، امکانی، و بودهگانیها، کاملاً صاحب رأی هستیم، یعنی ما قادر بر تقدیر (در این امور) هستیم. البته این اختیارات هم ظاهر اختیار است و نمیدانیم که حکمت ازلی در ذهن ما چه کاشته که فعلاً به ظاهر صاحبرأی دیده میشویم. دعایی هست که میگوید: خدایا! چگونه زیستن را به من یاد بده، من چگونه مردن خود را بر خواهم گزید! آیا چنین اتفاقی ممکن است؟! آیا میتوان آرزویی از این دست را دگرگونه نوشت: خدایا! چگونه مردن را به من بیاموز، چگونه زیستن را خود رقم خواهم زد؟!
اهل خرد، در چنین موقعیتی، معمولاً از هر نوع گزینش و داوری فاصله میگیرند. دلیل آن دشواری در گزینش است و مرگ یکی از این گزینشهای جبّارانه است، جز رضا و رغبت به این راه، راه دیگری وجود ندارد.
همهی این خط و ربط فکری وقتی ذهن مرا به خود مشغول کرد که مرتب به سرنوشت «مرتضی پاشایی» اندیشیدم. سال 63 به دنیا آمد، سال 93 درگذشت. مثل عمر گلهای بنفشه که اواخر اسفند میآیند و اواخر فروردین میروند. از فروردین تا اسفند دوازده ماه است امّا مرتضی پاشایی حرکت دایره را از این سو آمد و از همین سو تمام کرد، یعنی مثل بنفشه، مثل گل، از اسفند سال گذشته تا فروردین سال بعد، تنها سی روز است. مرتضی فقط در گلستان این جهانِ پر اجبار، سی سال زیست. اگر شجاعانه به راز مرگ بنگریم، میبینیم تقدیر همهی ماست. همهی ما مثل هم میمیریم، با تفاوتی در طول عمر و در عرض حادثهی وداع! خوشا او که به وقت خلقت، خداوند دمی به او نگریسته باشد. کیفیّت حیات چنین مخلوقی، حضوری نامیرا دارد، هر چند کمیت او تجزیه در زمان شود.
مرتضی پاشایی از پس پردهی تقدیر آمد، دمی زیست و خوش خواند و باسخاوت محض، جهان را به «نوبتنشستگان» سپرد و رفت. به او و محبت مردم نسبت به او فکر میکنم. دوست داشتن و دوست داشته شدن هم همین «تقدیر» است. اگر پروردگار بخواهد که «تو» در قلب مردم آرام بگیری، هیچ قدرتی، توان تغییر این تقدیر را ندارد.
و چون قرار نیست گل بنفشه، عمر درخت گردو را داشته باشد، زنهار... تقدیر بر این راه و روند و رویا چیره است. مردم توحیدی و باشعور این سرزمین، چنین راز و رمزها را با تمام وجود زیستهاند. میدانند وقتی قلبشان برای کسی میتپد، اشتباه نمیکنند، این خاصیت خرد جمعی ماست.
مرتضی درگذشت و به آرامش ابدی پیوست. خوشا بر او که فرصت نیافت خطا کند و یکسره در سن و سالی زیست که عشق و پالوده شدن را تکثیر کرد میان مردم. او صاحب صدایی محزون و داغدار بود که تو گویی شفای تنهایی آدمیست. خوش و اندوهگذار (نه غمگین دنیوی)، میخواند: «یه دفه به خودش همه چیز رو سپرد/ دیگه گریه نکرد، فقط حوصله کرد/ نگران منی، به تو قرصه دلم/ تو کنار منی، نمیترسه دلم»
مرتضی پاشایی، یک نسل را (در کوتاهترین فرصت زندگیاش) به دانایی و عشق راستین دعوت کرد. او دلنشین و همدم و همراه مردم خواند، به مردم گفت تنها نیستید، من هم مویهخوان دردهای شما هستم: «یه کاغذ، یه خودکار/ دوباره شده همدم این دل دیوونه/ یه نامه که خیسه/ پر از اشک و کسی بازم اونو نمیخونه/ یکی هست تو قلبم/ که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه/ نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بیتابه»
و مردم به او چه در روز اعلام مرگش و چه در تشییع جنازه باشکوهش، پاسخ مثبت دادند. مردمی که با شمعهای روشن در جایجای ایران زمین، یاد او را گرامی داشتند و با هم زمزمه میکردند: «واسه من دیگه عاشقی جاده یه طرفست...» این، تصویر آشنای پارکهای شهرهای مختلف ایران، در شامگاه جمعه 23 آبان بود؛ شامگاه روزی که خبر درگذشت مرتضی پاشایی منتشر شد، طرفداران موسیقی پاپ و صدایش را به سمت بیمارستان بهمن کشاند و هزاران نفر در ایران، آهنگهای او را در رسانههای مجازی، با هم به اشتراک گذاشتند و زمزمه کردند امّا فقط شب تهران نبود که به یاد مرتضی پاشایی گریست. خیلی از شهرهای دیگر هم در این سوگواری شرکت کردند و در شیراز، مشهد، همدان، آبادان، اهواز، یزد، کرمانشاه، قزوین، زنجان و حتی شهر مقدس قم، مردم در پارکها جمع شدند و به یاد او شمع روشن کردند. اتفاقی که نه تنها در حوزهی موسیقی پاپ، که در حوزه هنر و فرهنگ هم بینظیر بود؛ اینکه مرگ یک هنرمند اینگونه مردم را به طور خودجوش دور هم جمع کند؛ تجمعی که بیشتر با پیامکهای تلفنی و وایبری شکل گرفت. این نوع واکنش خودجوش بین نسل جوان، توجه جامعهشناسان را به این نظریه جلب کرده است که این سبک عزاداری حکایت از آن دارد که سبک دیگری از عزاداری در میان نسل جوان مرسوم شده است که برای جامعهی ما جدید است. این سبک جدید از کنار آمدن با اندوه، در حال عرضهی خودش به جامعه است که از این لحاظ هم میتواند موضوعی برای بررسی و تحلیل جامعه شناسی نسل جوان امروز ما باشد و تصور بر این است که شمع به دست گرفتن، دور هم جمع شدن و آواز خواندن برای عزاداری در آینده بسیار رایجتر هم خواهد شد. در حالی که اینها را ما قبلاً نمیشناختیم و شاید هم امروز نشناسیم.
چه معاملهی مقدّسی! یکی از بهترین دلایل روشنی که نشان دهد خداوند چه کسی را دوست دارد، همین است که ببینیم او در قلب مردم راه دارد یا ندارد؟ مردم همان ادامهی دوست داشتنهای ملکوتاند و خداوند این جوان محجوب را دوست داشته که مردم هم او را قدر نهادند و بر صدر نشاندند. نیکا چنین سرنوشتی! آوازخوان عشق و محبت مردم بود، مرتضی. زندگان و همه باید بیاموزیم که «عشق» انسان را به آزادی میرساند و مرتضی به صورت تقدیری، اندوه انسان ایرانی، به خصوص جوانان زیر 30 سال را که در این دنیای ماشینزده و سیاست و اقتصاد زده، «عشق و محبت» را گم کردهاند و کسی که بتواند این احساس انسانی یا حتی قسمتی از آن را به آنها بازگرداند، نسل جوان از او ستایش و تجلیل و تقدیر میکنند و «مرتضی» با این نسل چنین کرد. کاری که اکثر فرهیختگان و به اصطلاح روشنفکران و جامعهشناسان ما از آن مدتهاست غافل ماندهاند. آنها حتی نه صدای مرتضی پاشایی را شنیدهاند و نه اسمش را. این موارد را باید به عنوان آسیبشناسی جامعهی روشنفکری به حساب بیاوریم. در واقع گروههای روشنفکری برای خود یک نخبهگرایی عجیب و غریب دارند که باعث میشود نسبت به هر چیز نه فقط هنر، گزینشی اقدام کنند که حتی برای شناختن هنرمندان عادی و به اصطلاح مردمی جامعه هم زحمت چندانی به خود ندهند. در صورتی که نسل جوان و تودهی مردم هنرمندانی چون مرتضی پاشایی را همدل و همصدای خود میدانستند و میدانند چرا که صدای مرتضی برای آنها «آوای دوست بود» آوایی که به قول حضرت مولانا: از جای دیگری میآید «خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست، از کجا میآید این آوای دوست»
پاشایی با صدای محزون و خالص خود روح پاک و زلال یک نسل را که سالهاست عشق واقعی را به فراموشی سپردهاند و از این بابت درد و رنج زیادی را تحمل کردهاند، تعبیر کرد و به آنها بازگرداند. نسل جوان و باشعور ما هم به احترام او، با او همصدا شدند و در تشییع جنازهاش با هم میخواندند: «سکوت اتاق رو داره میشکنه تیکتاک ساعت رو دیوار/ دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار/ میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم، بمیرم تنها/ خدایا کمکم کن نمیخوام بدونه که دارم جون میکَنَم اینجا... »
«روحِ جاودانهاش شاد»
دیدگاه خود را بنویسید